دیروز ... جلوی درب اعتماد ملی

همه آشنا بودند....

گهگاهی به هم لبخند می زدند....

همه منتظر بودند... منتظر صدای شجاعی یا شایدم احمقی.......

امدند.... ایستادند... چشم های دریده خود را کاویدم....

و بالاخره انتخاب کردند .....

امتناع کرد........

داد زد.........

پا کشید....

لباس درید.....

و بالاخره کمک خواست........

بردندش............ 

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
باد صبا

سلام کاش چیزی نمی گفت. همون جضور بس بود.

همایون

سلام خوبی ؟ خوب بنده خدا یه کمکی جو گیر بود بگذریم من آپم بدوبیا

مرضیه

خیلی حیف شد من نبودم. ای کاش کسی آسیب نمی دید و کسی نمی ترسید. فعلا

منا

بی من می ری تجمع؟؟

همایون

سلام پرسیدی چرا مذهب به نظر من باعث عقب افتادگی شده ؟ نیازی به توضیح نیست یه کم دقیق تر به تفکرات اطرافیان دقت کن خودت می فهمی شریعت مثل زنجیری هست برای اعدام تفکرات غیر

مريم

بيچاره آن كه بردند ترس را به جانمان انداختن و ما ساده لوحانه م يترسيم كه ترس برادر مرگ است خواهر

امیر

از اول هم سیاسی بود شما خبر نداشتید