یه جایی همین نزدیکیا

این هفته دومین بار بود که گذرم میفتاد به اونجا حال و هواش خیلی خنک اما سنگین بود دوست نداشتم

اونجا برم هنوز صدای ناله های مادر شبنم توی گوشم بود که مرگ بچه شو باور نکرد بود و گریه امونش

نمی داد  اخه شبنمش ٧ ساله اش بود و رفته بود توی پله ها تا با خواهرش بازی کنه و از یه پله از یه پله

افتاده بود و بعد ضربه مغزی وقتی داشتم . حالا اومده بودند که اعضای دخترشونو اهدا کنند براشون

سخت بود حتی برا منم سخت بود وقتی مسئول تیم پیوند بهم گفت می تونم  دنبال خانواده اش برم و تا

اونا با دختر ٧ساله شون خداحافظی می کنند منم عکسامو بندازم هنوز به عمق ماجرا پی نبرده بودم اما

وقتی دوربینو تنظیم کردم روی تخت دیدم یه فرشته موچیک اونجا خوابیده مادر و پدرش که قبلش خیلی

منطقی برخورد کرده بودند حالا دیگه طاقت نداشتند و تازه باورشون شده بود که دخترشون دیگه نیست

عکسامو انداختم و بعد رفتم توی دستشویی دیگه نتونستم گور باباس هرچی خبرنگار حرفه ای ؟؟؟؟؟؟

ومن اون لحظه رو یادم اومد که مامانش با بعض گفت خوشحال از اینکه اعضای بچه اش بیهوده تلف نمی

شه اما ناراحته از اینکه دیگه بچه اش نیست و اینکه بچه اش تازه می رفته مدرسه ومن به این فکر کردم

که اونا هنوزم مرگ بچه شونوباور نکردند از این به بعد وقتی مادرش بچه های کلاس اولو ببینه که دارند

میرند مدرسه یا وقتی برحسب عادت ۵ تا پیمونه برنج پخت و دید یه پیمونش زیاد میاد یا وقتی پدرش به

جای دوتا عیدی سه تا عیدی د میاره که بده اما یکیش زیاد میاد تازه  اون موقع است که یه چیزی یه جایی

 گوشه قلبشون می سوزه ....

 و دیروز پسر ٢۴ ساله شهریاری که به خاطر بی دقتی مسئولان بیمارستانی در شیراز بعد از ١٨ ساعت

تازه به تهران منتقل شد و مسولان بیمارستان شیراز تنها کاری که کردند یه سرم بود اونم برای یه بیماری

 که هنوز مرگ مغزیش تائید نشده بود و توی کما بوده وقتی برادرش داشت گزارش مرگ برادر کوچیکشو

می داد خیلی منطقی  و ارام بود . وقتی زودتر از همه رفتم توی اتاق تا عکس بندازم دیدم هرچی

 برادراش می گفتند راسته خون های روی صورتش خشک شده بودند و بیچاره زخم بستر گرفته بود.

مامان  و باباش نتونسه بودند بیاند می شد حدس زد که سنشونبالاست داداشاش گریه نمی کردند می

 شد بغض و توی صداشون دید اما همون عادت و حرف دروغ گذشته که مرد گریه نمی کنه مانع  از گریه

شون می شد دلم برای مادر پسره سوخت تا مدتها مرگشو باور نمی کنه و هروقت میره عروسی با یه

نگاه غمگینی به داماد نگاه می کنه ...................

از ما که چطوری می خوایم روزقیامت جواب بدیم  نه ...............

پ.ن: ماه رمضون مبارک وای دلم برای اش رشته های ماه رمضون یه ذره شده بود من شکمو نیستم اخه

همه نوشتن زمضونو به خاطر دعای سحر و افطار دوست دارند اما من به خاطر اش رشته اش. ایشاالله

 پشه لیشمانیا نیشت بزنه اگه دعام نکنی نیشخند

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

باز تو گیر دادی به این پشه لیشمانیا؟؟؟؟؟؟ مطلبت خیلی عالی بود.......... ولی خداییش حلیم تو ماه رمضون خیلی می چسبه مخصوصا با بچه های دانشکده...........[چشمک][نیشخند][زبان]

ا.ت

خانم انصاری انشاالله این لایحه اگر تصویب بشود فتح بابی باشد برای اجرای دستورات الهی در قوانین کشورمان. من خبر ندارم که لایحه حمایت از خانواده تصویب شده یا نه ولی احتمال میدم این قانون در حفظ پاکی خانواده ها تاثیر زیادی بزارد. انشالله که همه دنباله روی قوانین الهی باشند.

باد صبا

سلام نوشته تون خيلي خوب بود و خيلي تاثر ناك راستي شما يه يادداشت توي وب من نوشته بوديد؟ منو جايي نبردن موفق باسيد

موج

سلام این جریان هیچ وقت برام تکراری نمی شه شنیدن شرح دلای دریایی نعمتی جه برسه به دیدن و عکس گرفتنش

مریم

سلام لیشمانیا واقعا که اگه مامان بفهمه تو به چه ولعی در مورد آش رشته حرف می زنی حالتو یم آره سر جاش تازه بابا هم بهت می گه مگه تو نخورده ای که انو می گی ؟ در ضمن نوشته ات خیلی عالی بود واعا گریه ام گرفت و اینکه نیم تونم بگم که امیدوارم شاهد از این چیزا نباشیم اینا رسم زورگار

منا

پيرو بحثي كه پيرامون حليم در گرفته بايد بگم اين حليمي كه ما خورديم ارزشش رو داشت دو شب نري خونه چه برسه كه يه شب دير بري.دلم برات تنگ ميشه تا اول مهر .

مدیکو

وای مژگان حالمو گرفتی. می خواست بره اول دبستان. چی می تونم بگم؟

مدیکو

مژگان خوشحالم که انقدر توی کار ژیشرفت کردی که برای گرفتن عکس حرفه ای تو رو می فرستن. مرسی.

مسالینا

آره خوب دستشویی جای امنیه میدونی گاهی کسی نباید ادم رو ببینه ...در ضمن قبل از خبرنگار حرفه ای بودن شما هم مثل باقی آدم ها هستی یعنی انسانی ....ولی یه چیزی.. ولش کن هیچی ..[ناراحت]

مریم

سلام دو زرده چرا آپ نمی کنی بابا منتظریماااااااا کارتو بکن خونه رو تمیز کردی ؟ [شیطان]