نوشته های یک حوا

یه روز تعطیل بعد شیفت کسل کننده و معذب خیلی خوبه که یکی تادم خونه

برسونتدت . بری خونه و بیبینی خونه هیچ کس نیست... زیر سماور رو زیاد کنی.. خونه

تمیز رو مرتب کنی. بعد از روزها گردگیری کنی. غذا رو درست کنی و زیرشو کم کم کنی

تا کم کم پخته بشه.بعدددددد یه لیوان چایی با طعم فروغ فرخزاد برای خودت بریزی وبا

دوتادونه شکلات  بری بالای پشت بوم تا هم کولر خونه رو اب بدی وهم به یاد بچگی

چاییتو سربکشی.اماااااا وقتی میری که مثل بچه گی روی کانال کولز بشینی.پسرجوان

 همسایه که ازقضا لخت هم هست رو بیبینی. برروی خودت نمیاری و باز سعی کنی با

دستات خودتو بکشی بالا تا بشینی روی کولر که فکری به ذهنت خطور میکنه.....پسر

همسایه بدنش مو نداشت.چرا؟؟؟؟؟؟....بعدمیفهمی که نه نمی تونی به روی خودت

نیاری و درحالی که چشات کف پاته لیز میخوری کف پشت بوم... و رها روی خاکها

بشینی و  اروم  اروم چایی گرمتو میخوری و یاد روزای دور خوابیدن روی پشت بوم بیفتی

 و بعد وقتی بلند میشی ببینی هوا کاملا غروب کرده........  وبعد در شیشه ای پشت

بوم رو ببندی  و  باز به پسر مسخره همسایه تون که حالا تمام قد وایساده نگاه نمی

کنی.............................خیلی تجربه خوبیه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٥ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin