نوشته های یک حوا

چهار رکعت نماز می خوانم، قربةٌ تو ، کجا، نمی دانم

گفت: قامت ببند ، من بستم ،دل به قدت، چرا، نمی دانم

چشمهایت سیاه و می گردم ، دور این قبلتین صدها بار

حاجی چشمهای تو شده ام ، بهتر از این صفا نمی دانم

صدقه می دهند آدمها، تا که دفع بلا و شر بشود

تو که بالا بلای من باشی، دفع شر را روا نمی دانم

دردی انداختی تو برجانم، که به صد عافیت نمی دهمش

می چشم درد ، از خداوندم.. التماس دعا؟ ... نمی دانم

اشهد ان ...چشمهایت مست؛ اشهد ان ...عاشقت شده ام

السلام علیک یا بانو ، من به جز تو خدا نمی دانم

 

پ.ن: این شعر مهدی رو خیلی دوست دارم وقتی برای اولین بار برام

خوند خیلی متوجه معنی شعر نبودم اما وقتی خوندممممم. واقعا

دوستا داشتم این شعر به جای جندتا شعری که بهم تقدیم

کرده،تقدیمم می شد اما این شعر به برج میلاد تقدیم شده دو دستی ..(وا جه پرووو ... خودم میدونم شرمنده نکنید.)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin