نوشته های یک حوا

تمام بچگی من توی زهرا خلاصه می شه تمام دوران

بچگی،بلوغ و نوجوانی و کلا بیشتر اتفاقات خوش و بد زندگیم با

اون گذشت یا اون بود که پول میگرفت و مشقای منو نمی

نوشت یا من بودم که از حرصم از عروسکشو میسوزندم

 یا اون بود که فضول بازی در می اورد  ویا من بودم توی خیابون

هلش می دادم که پاش  به قول عمه محترم بره زیر تایر ماشین

 و هی هم گریه می کرد حالا مگه چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پات درد

گرفت دیگه.حالا ابجی خانوم ما داره مامان میشه و همه ذوق و

شوق دارند البته دروغ چرا هیچ کس نشون نمیده کلا خانوادگی

 خنثی هستیم اما منی که نشون میدم میگنددیوانه.اون یه نی

نی داره که اگه بخوام به استناد کتابای نه ماه انتظار بگم چه

شکلیه شکل هسته البالوه!!!!!!چه زشته...البته بنده امید دارم

که بچه به خانواده ما و پدرش بره و نه بیشتر بره.

این روزا توی خونه ما حرف مادر بچه اس.

- مامان چرا توی این گرما اش؟

-زهرا عکس اشو توی مجله دیده

 -زهرا چرا فقط الوچه دیش دیش می خوری

- بچه می خواد وو....

.بابا این جیگرایی که خریدی مال منه -دست بزنی مردی مال زهراست

 اینا دیالوگای ماست.من موندم در ماه های اول که اینطور باشه در ماههای اخر همه مردیم.

به هرحال خیلی جالبه که خواهرت که یه روز

هم بازیت و بعد هم مدرسه ای و بعد بازم خواهرت باشه مامان

 بشه.مبارک باشه قدوم این بچه.

پ.ن:به زهرا گفتم اگه بچت در ٨ ماهگی نیاد بگه خاله مژگان

 خوبی؟بیا این هدیه مال تو می زنمش البته به دور از چشم باباش

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin