نوشته های یک حوا

یه مواقعی در شرایطی قرار می گیری که جنبه های دیگه ای از

 خودتو می شناسی و بعد که تموم میشه انگشت حیرت به

دهان می بری و میگی اهههههههههههه من این طوری بودم و

خودم نمی دونستم

حالا خودم این طوری شدم تو امسالی که کم کم داره تموم

میشه خیلی این کارو انجام دادم که بیشترش باب میلم بوده و از

خوشحالی شاید انگشتمو گازم گرفته باشم اممممممممما این

 اخریو دوست ندارم رفتن به دادسرا و دادگاه کیفری اون یه ذره

روحیه شادیم که داشتمو خشن کرد و امروز وقتی خبری مبنی

 اینکه مادر معتادی کودکشو از فرط خماری کوبیده بوده به دیوار و

 بچه ١ ساله از خونریزی مغزی مرده بود را با خنده داشتم

تعریف می کردم و بقه همین طور هاج و واج مونده بودن فهمیدم

حس خوبی ندارم اصلا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin