نوشته های یک حوا

قرار است امشب تو عاشق شوي!

سراغت بيايد از امشب تبي،

كه در آن بسوزي .. بسازي .. و بعد،

غرور خودت را ببازي .. و بعد

نداني چه مي‌خواهي از زندگي!

شبيه من از هر لحاظي .. و بعد

غزل مي‌نويسي و من، بي‌خيال

ندارم به شعرت نيازي! .. و بعد

زمين و زمان پيش چشمت شب است

نه نوري، نه برقي .. _نه گازي!_ و بعد

تو هم عارفي اهل دل مي‌شوي

كه هفتاد شب در نمازي و بعد

خدا مي‌نويسد كه «عاشق شوند!»

نه ابهام دارد، نه رازي ... و بعد ...

همين‌قدر مي‌دانم اين‌را كه بعد

همين شد سرانجام بازي و .... بعد

 

قرار است امشب من عاشق شوم

شبيه تو امشب سراپا تبم

به نامت

    به يادت

        به عشقت

                برايت ... ورق‌پاره خواهم نوشت

به پايان نخواهد رسيد امشبم

خدا جاي من مي‌نويسد : «بمان!»

خدا عاشق است! عاشق امتحان!

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۱ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin