نوشته های یک حوا

کم کم داره میره... 

 هرچقدر به زمانش که نزدیکتر میشه همه با هم مهربونتر می شند.

 مامانم ناراحته بابا با تمام مشکلاتش بازم بهش لبخند میزنه و خودش سعی می کنه وسایلی که من دوست دارمو بهم بده...

و من هی تشکر می کنم و هی  ازش می خوام اون وسیله شم بده و اون میگه پرو شدم.

اما تا حالا ازش نخواستم که وقتی شبا از فرط خستگی نمی دونه چه طوری بخوابه.

 باهام صحبت کنیم تا مثل زهرا حسرت یه شب باهاش حرف زدن و در حالی که دراز

کشیدیم و برقا خاموشه رو دلم نمونه...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin