نوشته های یک حوا

همه دارند داد مي زنند دو نفر دارند به هم فحش مي دن نفر سوم ميگه بس

كنيد ديگه يه بار به اولي و يه بارم به نفر دوم ميگه ولي هيچ كدومشون بس

نمي كنند مژگان، مژگان اسم من ولي چرا با اين همه خشونت و تحكم. برمي

 گردم بين اون همه داد و سروصدا چشم هاي براق شده يكي را مي بينم از

چشم هاش ترسيدم ولي توي اون همه سروصدا و داد وبيداد ها صداش نواي

خوشي را به ياد مي اورد بهت ميگم ببرشون. بهت ميگم ببرشون بهت زده نگاه

مي كنم و بي توجه سعي مي كنم لباس بچه رو بهش بپوشونم و اماده اش

كنم ببره بيرون و در عين حال به اون يكي التماس كنم حاضر شو چيزي نيست و

به اون يكي نگاه نكنم كه چشم هاي پرالتماس مانع از كارم نشه پس تا اخرين

لحظه نگاش نكردم تا مبادا دست و دلم بلرزه مژگان بهت مي گمببرشون عجب

 چه خشونتي دعوا بالا ميگيره سعي مي كنم حرفاشونو نشنوم پس صدامو

بالاتر مي برم دعوا هست اما از اونايي كه نمك زندگيه و من دارم به اين فكرمي

 كنم ايا اين همه نمك براي زندگي لازمه؟

اما من ببين اون همه سروصدا موفق شدم تا بچه ها رو اماده كنم براي

 برداشتن كلاهش دولا شدم كه چشمم افتاد به چشم هاي اشك الود و لبهاي

جمع شده اش كه يه بداخلاقي يا نگاه بد يا حتي يه اشاره مي تونست سيل

اشك اونو جاري كنه به گذشته فكر ميكنم تمام گذشته ام از جلوي چشمام رد

ميشه اما نه من هرگز چنين لحظه ايي رو نداشتم خداروشكر.

كفشاشو پوشوندم نه به زور مثل اينكه خودشم مي خواست از اينجا بره و من

 در اون لحظه بهش غبطه و يا حتي مي تونم بگم حسوديم شد. بچه سوم رو

 برداشتم تا ببرمش اما برگشتم تا جزوه ام رو بردارم صدا امد من ديگه نيستم

من ديگه خسته شدم...... مژگان بهت ميگم ببرش ميگم ببرش و من در عجبا

چرا اين همه تاكيد چقدر من از اين كلمه بدم مياد بهت ميگم.....

از خواب مي پرم ساعت 8:46 مورخ 12/11/86 چه تاريخ اشنايي بله سالروز

 ورود امام اما اين روز براي من و خانواده ام سالروز ورود نيست سالروز خروجه

 يك فرد از اعضا خانواده است اوني كه درسته با رفتنش 70 تا جا در بهشت رزو

 كرده اما ............

خلاص.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin