نوشته های یک حوا

همه آشنا بودند....

گهگاهی به هم لبخند می زدند....

همه منتظر بودند... منتظر صدای شجاعی یا شایدم احمقی.......

امدند.... ایستادند... چشم های دریده خود را کاویدم....

و بالاخره انتخاب کردند .....

امتناع کرد........

داد زد.........

پا کشید....

لباس درید.....

و بالاخره کمک خواست........

بردندش............ 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin