نوشته های یک حوا

*   

س.ن: زیاده حوصله ات نمی کشه مجبور نیستی .

   موومان یکم:

 منم آدمم یکی مثل تو، زنی مثل تو، ببین. چه تفاوتی دارم با تو؟! بیست

 

سال جوان ترم و این، بیست سال امروز دانستم بر من چه سخت

 گذشته و بر تو؟ به من نگاه کردی زینت. من به رویت لبخند زدم و تو

لبخندم را جواب گفتی. تو سرشاری از مهر، سعادت و اعتماد به نفسی

که مادرها وقت زایمان دخترشان پیدا می کنند. نوه تو به دنیا می آید و

 نسل تو و او ادامه خواهد یافت. فردا شاید بیشتر آشنا شویم. تو

خواهی پرسید:"ناراحتی شما چیه؟" و من؟ شاید حرف توی حرف

بیاورم و جوابت را ندهم، یا دروغبگویم، شاید هم خودم را بزنم به٣

 مسخرگی، لودگی آن جور که سال ها پیش راضیه می گفت. می گفت

و بلند می خندید.

-         خودمو خلاص کردم. خلع سلاح!

 

موومان دوم:

شب ها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد می گذاشت همهمه

 دوردست سالیان دیوار می شد و سکوت می کرد. کاج می شد و

 وسط حیاط می ایستاد، در می شد و بسته می ماند. همهمه

دوردست به شکل "یوسف" در می آمد که مثل یه تکه گوشت با

چشم های وق زده خیره می ماند. تو هم اگر بودی در آن خانه پا

نمی گذاشتی مادر. سرما پشت پنجره های خاک گرفته اتاق مانده

 هیچ کس حال ندارد بخاری را روشن کند. اجرهای هفت و هشت

 بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگا ساختمان سرما خورده.

 کسی حیاط را جارو نمی زند. مهمان نمی آید. صدای ادم لمبر می

 خورد حتی دیگر جرات سرفه کردن هم نداری. فقط از ان همه

هیاهو، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر شده اند و با

 صدای دریده شان می گویند:"برف،برف"

 

موومان سوم:

در سن دوازده سالگی به ادمی تبدیل شدم که حالا هستم، در

 روزی دلگیر و سرد زمستانی ان لحظه خوب یادم هست که پشت

 دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه کنارمسیل

 یخ بسته نگاه می کردم. حالا متوجه شده ام اینکه می گویند

 گذشته فراموش می شود، چندان درست نیست. چون گذشته راه

خود را با چنگ و دندان باز می کند. حالا که به گذشته بر می گردم

 می بینم که 26 سال ازگار است که دارم دزدکی به ان کوچه متروک

 نگاه می کنم. بالای اسیاب های بادی می رقصیدند و کنار هم در

 هوا شناور بودند، شبیه یک جفت چشم از فراز آسمان به من نگاه

می کردند و ناگهان صدای حسن در سرم پیچید:"توجون بخواه"،

 حسن همان بادبادک باز لب شکری.

 

موومان یکم:

ویرگول ها ساعات و روزهای سخت تنهایی بودند، دوری، دوری از او

 و هر سطر  از اغاز تا پایان هق هق  گنگ و خفته ای را می ماند و

 خیالم پر بود از لحظه های انتظار  مقابل آن بیمارستان. قرارگاه

همیشگی مان. چه هستم زینت؟ زنی که حس می کند داغ زخم

های تن و روح زنی را که همه عمرش در حرمسرا گذشته است و در

همه ی عمر چند -نه چندین بار- بار پیش آمده که غروب هنگام

ندایش داده اند، "بیا". تن زن چرکین است، آماده نیست و  وقت

 تنگ! در گرمابه لگنی آب بر سر و مویش ریخته  است. همین قدر

که بوی عرق از تنش برود و بعد رختش را عوض کرده و خود را به

دست مشاطه شپرده سورمه و سرخاب و زینت الات و خلخالی که

 زمزمه ی موزون گام های کوتاه و ظریفش باشد. شب یادگاری از

شبانی بود هزار ساله و زن در رختخواب بوی تن هزار هزار زن دیگر را

استشمام می کرد- عرق شرم- و می شنید هق هق درد، ناله ی

 زبونی و نقشی از لبخندی سرخ، صورتی، سرخابی یا نارنجی بر

 لبان تاول زده اش!  نقشی که مشاطه می کشید و زن می سپرد

 تا سحرگاه نگهداریش کند و زن نگاه می داشت تا و قتی که آفتاب

 از پس پرده های مخمل رخ بنماید؛ روشنایی، روز.

موومان دوم:

مادر همه راه ها را بسته بود. می گفت نصف نصف، دو ترازو، دو تا

 دستگاه. آن وقت کسی حال مرا هم می پرسید؟ مشتری های ما

 با انکه می دانستند من دوازده سال سابقه دارم اما یکراست می

 رفتند سراغ اخوی. و بدتر از  اون زن ها بودند که وقتی قیافه اش را

می دیدند بند دلشان پاره می شد و چادر و چاقچور و رب و روب

یادشان می رفت. رفتم گورستان. سرقبر پدر و گریه کردم، گفتم:"

 پدر مرا از چه ساختی، او را از چی؟ چرا زن ها نگاهم نمی کنند و

اخم هایشان را برای من می اورند خمیره مان که یکی است

 نیست" و پدر ساکت و ساکن حتی سرفه هم نمی توانست بکند.

کلاغ ها روی شاخه بودند و با صدای دریده شان می

گویند:"برف.برف"

موومان سوم:

فقط یه گناه وجود دارد. والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری

 هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟

نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم.

گفت:" اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از

داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می

دزدی، وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می

دزدی، وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی. می

فهمی؟"

 

موومان یکم:

یاوه! حقیقت این است که دلم می خواهد تو را بزنم. ساده بگویم

زینت، دلم می خواهد تو را زیر مشت و لگد بگیرم و بعد، خودم را و

 او را اگر که می بود. ارام می شوم؟ خاطره تونلها محو می شود؟

 ساعات انتظار مقابل بیمارستان سینا، محو می شود؟ با زدن تو و یا

او –اگر می بود- و یا خودم؟ خودم. اما این هم تسکینم نمی دهد!

هیچ چیز تسکینم نمی دهد، نداد. میدانی چرا زینت؟ گذر زمان لایه

لایه خاک و خاکستر  از آن چه نامش را عشق نهاده بودم پس زد. در

 زیر این آوار من نه ستاره ای جستم نه ماهیى جوانی من بود، لته

کهنه ای پیچیده در هم! سوگوار جوانی ام هستم زینت. کجا حس و

حال زد و خورد دارم من؟

 

موومان دوم:

 پدر گفت:"این اعمال ماهاست. اعمال ما و بچه هامان. خدایا تو

نخواه. خدایا تو نخواه.

من پیت نفت را به درون بردم  همه جارا نفتی کردم و خواستم

 رختخواب را بیرون بکشم اما پدر گفت:"اتش سوختبار می خواهد" و

گفت "کبریت بزن" و من زدم...... پدر گفت" این روح شیطان است که

دار می سوزد."

و به راستی روح شیطان اگر می سوخت ؟ان همه صدا و دود نداشت.

 

موومان سوم:

اصف یا صدایی که نفرت ازش می بارید گفت:"تو بدجوری اذیتم می

 کنی. در واقع بیشتر از این هزاره ای اذیتم می کنی. چه طوری می

توانی باهاش حرف بزنی، باهاش بازی کنی، بگذاری بهت دست

بزند؟"

اصف پنجه بکس را دستش کرد. نگاه سردی حواله ام کرد "مشکل

ااصلی تو هستی امیر. اگر ابله هایی مثل تو و بابات به این جور آدم

 ها راه نمی دادند، تا حالا از شرشان خلاص شده بودیم. توی همان

هزاره جات، که مال آنجا هستند. همه شان از دم پوسیده بودند. تو

 مایه ننگ افغانستان هستی."

 

موومان یکم:

پریشانی ات را از پشت این در خاکستری حس می کنم و می بینم،

خوابت را، خواب کاج بلند و تصویر دختری که پشت به دریا نشسته

 است و می خندد، می خندد. نه باور کن به تو نمی خندم. آرام بگیر

 زینت. ارزوی مرگ دختر را داری؟ همین است که موجی سنگین

 خوابت را در هم می ریزد. می بینی که دختر با موج می رود و

 تمام . تمام.

هیچگاه حضور مرا حس کردی؟ حس کردی؟! می دانستم. سطلی

 از اب یکباره خالی می شد روی سرت. نفست بالا نمی امد، مثل

 حالا. همین حالا که حضور نزدیک مرا نزدیک، خیلی نزدیک حس کرده

ای. نفس های عمیق بکش زینت.

 

موومان دوم:

کاش می شد من یک روز هیتلر بشوم. می گفتم هر کس هرچه

 دارد مال خودش نیست. مال خداست. ما هم از طرف خدا آمده ایم.

 فره ایزدی شامل حال شماست. کتاب هم داریم در راه است.

گفتم: آقا داداش ای کریستف کلمب ما هعنوز نمرده؟ گفت چطور

 مگه؟ گفتم می رود سرزمین کشف می کند اما چرا نمی آید این

 جا را کشف کند؟ بعد من می رفتم داد میزدم آقای کریستف کلمب

 چرا نمی آیید ما را کشف کنید؟ گریس دم کلفت. ما چه ادم های

پرپری و نازکی هستیم. مثل دود. پدر می گفت بچه ادم. بچهادم چه

 شکلی است؟ اگر می خواهی بفهمی کتا دراصل مال چه کسی

 است، پانویس هاش را بخوان، آقای لرد روزهای یکشنبه تعطیل می

کند. اقای لرد درگذشت به او احترام بگذاریم. پدر، بالاخره باد این

پنکه های لرد یک روز همه ما را خواهد برد.

اگر من نخست وزیر بشوم همه ورزا را می گذارم زن. بعد می روم

مسکو پناهنده می شوم. چون دیگر مملکت از دست رفته. من در

همین زیر زمین می مانم. بالاخره یک روز.

 

موومان سوم:

حسن تقلا نمی کرد. حتی صدایش هم در نمی امد. کمی سرش را

 تکان داد و من یک آن قیافه اش را دیدم. حاکی از تسلیم بود. ان جور

نگاه کردن را قبلا دیده بودم. نگاه گوسفند قربانی بود......

در یکی از ان روشن شدن های کوتاه، چیزی را دیدم که هرگز

 فراموش نخواهم کرد: حسن توی یک سینی نقره داشت به اصف و

 ولی نوشیدنی تعارف می کرد. نور رفت. یک هیس و فشفه دیگر،

بعد جرقه های نور نارنجی:اصف، نیشخند به لب داشت پنجه بکس

را به سینه حسن می مالید.

بعد، خدا را شکر، تاریکی.

 

موومان یکم:

چقدر شبیه تو! خودشان می دانند!

 به کی رفته؟

مامان میگه عین بابامه.

اسمشو چی گذاشتید؟

همون اسمی که شما گفتید. اسمیه که از قدیم بوده، هنوزم هست. خیلی م قشنگه!

"پس اسم من!" صدای زینت را می شنوم که اسم منو صدا می کنه و قربان صدقه ام می رود.

 

موومان دوم:

"خون گدایی همچو من رسمی ز حلاج است و بس

زنجیر عشق سلسله ماند پا تا پای دار

 

ای ابر عشق دردمند ای دختر قداره بند

من تار تو زخمی بزن امشب بیا بر من ببار

 

لب بسته ام از هجر تو مردی ز خیل مردگان

هم برزخ این روزگار هم ترس از پایان کار

 

دردا که در ماتم است کی می تواند از فراق

بگریزد از این آشیان تا کی بماند روزه دار

و...

 

امشب نگار سرکشم دزدیده قلب اتشم

اتشفشان خامشم، تصویر سرد کوهسار

 

ای وای بر سوته دلان و عاشقان بی نشان

متروکه های بین راه ویرانههای شادخوار

 

آتش زنید بر خانه ام این جسم را بی جان کنید

خاکسترم برباده ها، تندیس من مردانه وار

 

پرچم نشان یادها، هم بر فراز بام ها

فرسوده در ایام هم، عشق نهان یادگار"

موومان سوم:

دست های مرد از پشت با طناب درشت بافتی ان قدر سفت بسته

شده که دارد مچ دست هایش را می برد. چشم هایش رابا پارچه

 سیاه بسته اند. توی خیابان، کنار جوی لبریز از ابی راکد زانو زده،

 سرش بین شانه هایش خم شده. سرنماز که دولا و راست می

شود. زانوهایش به زمین سفت می خورند و از شلوارش خون راه

می افتد. دم دمه های غروب است وسایه درازش روی سنگریزه ها

عقب و جلو می رود. زیر لب چیزی زمزمه می کند.قدمی جلوتر می

 روم. زیر لب می گوید:تو جون بخواه. تو فقط جون بخواه. به جلو

 وعقب تکان می خورد. سرش را بلند می کند. روی لب بالایی اش

جای زخم کم رنگی را می بینم.

ما تنها نیستیم.

ابتدا لوله تفنگ را می بینم. بعد مردی را که پشت سر او ایستاده.

 قد بلند است و جلیقه ای جناقی به تن دارد و دستاری سیاه بر

 سر. با چشم هایی که جز خلائی غار مانند و وسیع چیزی را نشان

نمی دهد، به مرد چشم بسته مقابلش نگاه می کند.

تفنگ با صدایی کر کننده می غرد. ان چهره را از پشت حلقه دودی

 که از دهانه تفنگ بالا می رود، می بینم. مرد جلیقه طرح جناقی به

تن من هستم.

 

موومان یکم:

از این پنجره تا جایی که می شود دید مال من است، سهم من از

این دنیا. می توان بنشینم کنار پنجره ام و از ریحانه بگویم که رفت و

 دیگر، از او حرف بزنم؟ نمی توانم لب از لب باز کنم بگویم چه؟

.

سالها پیش، یکی، یک نفر.... تمام شده است زینت. تمام تمام.

امشب هم برای خودش شبی است! دوست دارم چادر سفید گل

 ریزم را سر کنم و از این اتاق بروم توی حیاط. پس کو باغچه ی گل

 های چهار پر نارنجی؟ ها. اینجا می خوام به موهایم گل های چهار

 پر نارنجی بزنم و بروم زینت. صدایت وقتی در گوش من لالایی می

 خوانی چه زیباست! می روم.

 

موومان دوم:

"پدر، روزگار ما را می بینی؟ خیال نکن این جا شهراموات  است

 بیرون هم شهر اموات است مرده شور همه جا را ببرد. مرده شور

ما را ببرد. مرده شور برادری ما را ببرد." گفتم"پدر احترامی براش

 قائل نیستن." ارام گفتم:"یک غاز هم برای من نمی ارزد." و اخر این

 حسر به دلم ماند که مغازه دو دهنه بشود؛ نبش کاروانسرا، یک

 حجره روشن و بزرگ. با تابلویی به اسم خودم.

رفت بالا مثل یک بادبادک رفت بال. شلوارم را برای چی می کشی لعنتی؟  پس ادم ها این طوری می میرند. خودش را دید که در سکون مرده و برف داشت چالش می کرد. خودش را دید و پرچم ها را  و بعد مادر را دید ه از اسمان سرازیر شده و با دو دستش هر دو انگشت شست اورهان را می کشید. گفت"نه مامان .نه"

مادر هیچ حرفی نمی زد. فقط می خندید با مهر می خندید."

 

موومان سوم:

 

یه گوشه لبش همین طور بالا بود.

یک لبخند.

یک وری.  

 کم رنگ بود.

اما بود.

پ.ن: این قسمت هایی از ٣ تا کتاب بود که خیلی خیلی دوستشون داشتم و دارم و نمی دونم شاید خواهم داشت .

اومد معذرت خواهی کرد بابت اینکه می اومده و می خونده و با اسم اقاجون نظر می ذاشته مهم نیست فقط اینکه من فهمیدم توی دوستیام باید دقیق تر نگاه کنم . از وقتیم یکی از بچه ها گفته وبلاگت بیشتر خانوادگیه فمیدم اونی که گفته بود من خیلی در موردش می دونم و با هم تفاهم داریم از کجا می تونسته. حوصله هیچ کدوم از ادمایی که ادعا می کنند دوستنو ندارم حوصله توام ندارم . حالم از این دوستیایی که فقط موقع خندیدن دوستند بهم می خوره. حالم از دوستم که بهم نگفته بود اونچیزایی که می دونسته برام مهمه و نگفت چونکه نخواسته بود بگه بهم می خوره. همین نمی دونم کی میشم مثل اون وقتا اما اینو می دونم که اصلا نمی خوام ببینمش.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٧ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin