نوشته های یک حوا

نگاهش می کنم. می خندد. مبهوت نگاهش می کنم اما او باز می خندد.

ادا در می آورد خنده ام می گیرد. می خندم.

دنیا زیبا می شود.هر جمعه دنیا زیباست وقتی که با امدنش و با گردشهای خود دور گل قالی خنده را بر لبانمان می آورد.

عمه می گوید و تمام زیبایی های دنیا را به چشمانم میآورد. در عجبم  که چگونه با دستهای کوچکش توانسته دربهای سنگین و بزرگ دلم را باز کند.

دوستش دارم نه به اندازه ستاره ها و حتی اندازه خدابلکه اندازه خودش و اندازه تمام شادی هایی که با خنده اش به دلم می ریزد.

سلام سلام قشنگم حالت خوبه مشنگم شعر اوست شعر ورود او به خانه و چه شیرین می خنددو چه تلخ گریه می کند.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin