نوشته های یک حوا

او نمي داند كه قلبم مثل يك آلالة وحشي

توي دست رنگرزهاي غريب و دور صحراگرد

_ مي شود خاموش

او نمي داند كه با يك جملة كمرنگ بي احساس

يك نگاه سرد ، يك لحظه سكوت و مكث

آرزوهايم چگونه مي رود با باد

گونه هايم مي شود لبريز ، چشم هايم مي شود نمناك . . .

او نمي داند تمام هستي من را

مي شود در چشم هاي او تجلي داد

مي شود با حرف هاي سادة يك عشق

رنگ و رويي هم به اين گلدان خالي داد . . .

او نمي داند ، نمي داند ، نمي داند !

او نمي داند  " تمنا " چيست

او نمي داند كه پشت اين نقاب سردو بي احساس

شعله هاي سركش ديوانگي از كيست . . .

او  نمي داند ، نمي داند ، نمي داند !

دست هايم دست هايش را رها كرده ،

چشم هايم هم نگاهش را . . .

او نمي خواهد بداند يا نمي داند !

من نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم !

او ولي . . .

من را رها كرده !

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin