نوشته های یک حوا

از زینب ممنونم بایت پیشنهادش چند وقتی بود احساس بی مصرفی می کردم دلم می

 خواست یه خریت محض انجام بدم.از دادن پول زیادی بابت مو کوتاه کردنم شروع کردم و

با رد پیشنهاد دوستی یه همکلاسی به اوج رسوندمش و بانصفه گذاشتن کتاب محبوبم

روندشو ادامه دادم نمی دونم چرا اما دلم می خواست خودم عذاب بدم (دیوانه شده

بود) و امروز وقتی از خانه شهریاران اومدیم بیرون زینب پشنهاد داد بریم کافه فرانسه اما

به گودو رضایت دادیم هنوز مزه گند  ایس کافی اش توی دهنم هست و بوی سیگار اونجا

داره حالمو به می زنه. اومد تو پشت سر یه پسره اومد و به میز اول که دو تا خانم

نشسته بودن گفت اما محلش ندادن من به سرعت گفتم بیا پیش ما مهمون من. اومد.

نشست. خجالت کشید. اما نشست. براش یه دونه از اون کوفته زهرماری ها سفارش

 دادم (نمی دونستم انقدر کوفته وگرنه غلط می کردم سفارش بدم.) گفت که ۵ تا دختر

داره یه دونش فقط شوهر کردن و بقیه با داشتن سن بال هنوز شوهر نکردن گفت چون

نه هنری دارند و منم پول ندارم هیچ کس نیست بیاد بگیردشون خندیدم (اخه ما که

دوتاشم داریم موندیم) نگاهش کردم چشمای سبز، لباس مرتب، چفیه دور سر و

دندونای ریخته. صدای موسیقی راکی که توی فضا بود و روی اعصابمونم راه می رفت

نمی ذاشت صداشو بشنوم می خواست بره گفت میگه ٣ تومنه خوب پولشو بدین . نه

بشین مهمون من باش. خورد خوشش فکر نکنم اومده باشه بلند شد گفت یک عالم

دعا کرد الخصوص برا شوهر کردنمون نمی دونم چرا شاید چون دختراش شوهر نکرده

بودن. اون رفت اما وقتی که داشت می رفت ازم پرسید به اینا بگم کمکم کنند گفتم نه و

اونم رفت نمی دونم چرا ولی فکر می کنم کار خوبی کردم که گفتم نه (هر کاری که دلیل

 نمی خواد نه) و رفت با رفتنش اون حسی رو بهم داد که دنبالش تو اسمون ها بودم.

حس ارامش. نمی دونم زینب خوشش اومد یا که نه اما خیلی دوست داشتم یه بار از

کسی که همه نادیده اش می گیرند دعوت کنم یادم نمی ره چند باری از جلوی یه بچه

که تو خیابون ١۶ اذر بساط ترازو پهن کرده بود گذشتم تا ازش بخوام با هم بریم سپید

سیاه یه چای داغ لب سوز و... بخوریم چقدر حس خوبیه یه بار تجربه اش کنید . الان

دلم می خواد با دو نفر البته جداگانه برم اونجا روی همون صندلی یکی با استادم که

بهش قول دادم ادم موفقی باشم یکی هم با معطریان. واقعا خدا چقدر مهربونه موقعی

 که داشتیم از روزگار غرغر می کردیم اون پیرمرده اومد توی کافه. واقعا این جور کافه ها

که افراد توش ژست های روشنفکری می گیرند جای خوبی برای ازاد کردن ذهنه برای

 نوشتن داستان کوتاه همون چند دقیقه صد تا سوژه اومد توی ذهن خراب شدم  که نیاز

به توجه داشت. چقدر حس خوبی بود دعوت از یک نفر که مردم نادیده شون می گیرند و

 تو با وجود همه نگاه های متعجب باهاش حرف می زنی می خندی می خنده و

دندونای کمش میاد بیرون. و تو احساس بی ارزشی نمی کنی چرا که باعث شدی یه

 نفر یه چیز جدید تو زند گی اش بخوره یا حتی برای چند دقیقه بخنده. از زینب ممنونم

که این پیشنهاد رو داد و از خدا ممنونم که یه لحظه خریتم که نه جراتمو زیاد کرد تا ازش

دعوت کنم از اون اقای چشم سبز که به نظرم از همه ادمای اونجا با شخصیت تر بود

 ممنونم که دعوتمو قبول کرد. و از استادم جناب خشندیش.

پ.ن١:هرچند احتمالش یک در میلیاردهاست. اما از این دو نفر الخصوص رضا معطریان را

 به صرف هرز چی خواست  دعوت می کنم و همچنین استاد عزیزم رو و همچنین شما

ها رو

پ.ن٢: زینب از عشقم پرسید. از سلیمان.  دقت کردم دیگه بهش فکر نمی کنم حتی یه

 ذره. اما از اونم ممنونم که  دوست داشتنش باعث شد دنیا رو یه پله بالا تر ببینم و یاد

بگیرم برای کسی دعا کنم که موفق باشه.

اسمشو با اینکه می دونم شاید بیاد نوشتم چرا که می خوام ازش تشکر کنم که کمکم

کرد البته یادش. (البته امیدوارم ناراحت نشه و نظرش عوض نشه اما فقط امیدوارم )

 

به یاد آر

پرنده اگر پرواز می‌کند

فقط به خاطر آسمان آبی نیست

چشمه اگر می‌جوشد

فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

درخت اگر سایه دارد

فقط به دلیل شاخ و برگش نیست

اسب اگر می‌تازد

فقط از ترس تازیانه راکب نیست

باد اگر می‌وزد

فقط برای رقص جنگل نیست

و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی

فقط به بهانه نام شیرکو بی کس نیست

 

شعری از شیرکو بی‌کس، ترجمه سید علی صالحی – محمد رئوف‌مرادی

 

 Praying,Communication,Respect,Obedience,Little Girls,One Person,People,Child,Childhood,Penitente People,Kneeling,God,Spirituality,Religion,6-7 Years,4-5 Years,Cute,Female,Rear View,Back,Behind,Bench,Christianity,Light,Hope,Church,Rustic,Old-fashioned,Tranquil Scene,Nostalgia,Aspirations,Wishing,Period Costume,Innocence,Long Hair

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin