نوشته های یک حوا

امسال خیلی شلوغتر بود مامان خوابیده بود روی موکتی که زیر فرشی

 نبود بابا بعد از مدتها تونسته بود شب بخوابه. جعبه شیرینی توی راه

پله بود مریم روی موزائیکهای کف خونه نشسته بود و داشت فیلم

میلیونر زاغه نشینو می دید و می خواست بعدش هری پاتر 4 رو برای بار

صدم ببینه منم هی می رفتم توی راهرو و از کوشه کارتون شیرینی که

یه ذره پاره اش کرده بودم شیرینی بر می داشتم و میامدم بقیه فیلم رو

 نگاه می کردم انگار نه انگار قرار بود بعد از نواخته شده شماته ساعت

که ساعت 12 رو نشون می داد جایی بریم نه قرار نبود کفش سیندرلا

رو ببریم یا از کسی بوسه عشق ابدی بگیریم قرار بود دم مسجد خیلی

 شلوغ بود امسال دیگه عجیب شلوغ بود همه جور ادمی هم بودن از

 مانتویی و بچه ،مامان پیر حتی همسایه مون که سکته کرده بود و می-

گفتن نمی تونه راه بره وقتی همه رو از پشت پنجره دیدم پشت در

مسجد محل که روبه رو خونمونه جمع شدن فقط تونستم بگم مامان

بیدار شو الان درو می برندا ما میمونیم و مامانم از خواب پرید و به گفتن

 پدرسگ که اکتفا کرد( وقتی اینو بهم می گه خندم می گیره اخه توی

 خونه ما تا وقتیکه شوهر نکنی از دست مامان خلاص نمی شی و هم

 یاد کتاب پدر ان دیگری می افتم ) .چند سالی هست که توی تهران یه

رسمی جا افتاده به اسم مراسم مشتلق.در بعضی مساجد تهران شب

 اول ماه ربیع مراسم مشتلق برگزار می شود. حتما این موضوع سابقه

ی دینی ندارد ولی کار خوش ذوقانه ای است. به پیامبر برای پایان یافتن

 ماه محرم و صفر که ماه های عزاداری است، تبریک میگویند. آخر شب

پشت در بعضی مساجد جمع می شوند و شکلات و شیرینی و گل می

آورند و به پیغمبر برای پایان عزاداری ها و شروع ایام خوشحالی تبریک

 می گویند و حاجات خود را به عنوان مشتلق از پیامبر طلب می کنند.

سابقه ی دینی ندارد اما از همان وقت که این مراسم را در تهران دیدم،

 نسبت به این کار یک جورائی احساس خوبی داشتم. دلیلش هم این

بود که معتقدم دین نباید همیشه وقت عزا و غم حاضر باشد. هر چه

خوشی و لذت و صمیمیت و دوستی بنام دین رواج پیدا کند، زیباست.

به خصوص که جامعه ی جوان دینی ما خیلی نیاز دارد که بنام دین هم

شادی کند. خدا عزاداری ها را قبول کند و حاجت همه شان را که بنام

 دین شادی می پراکنند، به خاطر این مشتلق قشنگ  برآورده کند.

خدائی که من میشناسم آغوشش را همیشه برای دل های شاد و پر

محبت بیشتر باز نگه می دارد.

ما هم رفتیم چند سالی هست میریم هرچند امسال دست اویزه بابا

شده و میگه همه می رند که شوهر بگیرند باید سال دیگه بیام که یه

 زن از خدا بگیرم. و بعد می خنده از ته دل و من یادم یاد بابام هنوز

جذابه..........

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin