نوشته های یک حوا

دلم يه بستني بزرگ ليسي مي خواد كه طعم كاكائو نده و طعم بچگي هامو بده. دلم يكي از اون قيفي وانيلي هاي مغازه بغل خونمونون مي خواد كه بهداشتي هم نبود و يه تيكه مشما روش بود كه گرد و خاك روش نشينه. دلم مي خواد چشم هامو بببندم و وقتي باز مي كنم ببينم، بعدازظهره و اكرم و ليلا و بقيه اومدند زنگ خونمونو مي زنند كه برم توي كوچه يا چشمامو وقتي باز مي كنم بشنوم صداي در پشت بوم مي اد و فائزه صدام مي كنه كه برم بالا پشت بوم و ليله و كش بازي كنيم. يا وقتي باز ميكنم ببينم دارم گريه مي كنم براي اينكه اون پيرمرد عصا بدست داشته مي امده طرفم نه نه اينو دوست ندارم  پس باز دوباره چشمامو مي بندم (راستي اون پيرمرده هنوز زنده است)بيلبورد تبليغاتي خليل عقاب مياد جلوي چشم­مام ياد اون روزي مي افتم كه با خانواده رفتيم سيرك اون مرده كه مسئول حركت دادن يا به عبارتي ضرب و شتم خرس بود گفت كه اين خرس دو تا ادم خورده و من تا يه هفته همش خواب مي ديدم خرسه دنبالمه و چون توي كارتون چوبين ديده بودم كه خرس ها ادم مرده نمي خورند با خودم قرار گذاشته بودم هر وقت يه خرسي اومد دنبالم خودمو بزنم به مردن جالب بود. تازه يه چند وقتي چشم هامو مي بندم ياد بچگي هام مي افتم. ياد اون روزهايي كه م رفتم توي كوچه و دست هاي پفكي مونو تا ته مي كرديم توي حلقمون. يا مي نشستيم به عابرهاي پياده سلام مي كرديم و غش غش مي خنديديم. اما ديگه اون روزا تمام شد. ما چند نفر بوديم ليلا، اكرم، سميه،زهرا، حميد و اميد حالا همشون رفتند همشون يا شوهر كردند و بچه دارند حتي اكرم دو تا داره يا زن گرفتن و فردا شب هم عروسي اميده. و من الان در عجبم از اين گذر زمان چقدر زمان زود مي گذره زمان هميشه زود مي گذره اما اون لحظه اي كه تو گذشتشو احساس كني و بفهمي كه داره ميره و تو هيچ كار قابل قبولي نكردي اون موقع است كه رفتنش خيلي سنگينه. اميدوارم براي شما سنگين نباشه.الان بدجوري دلم هواي بچگي مو كرده به خاطر همينم مي خوام چند تا عك كارتون هاي مورد علاقمو بذارم.

راستي اين عكس ها رو از توي وبلاگ خواهرم برداشتم ادرسشو مي ذارم اما نظر يادتون نرهhttp://www.aakaskhone.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٢ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin