نوشته های یک حوا

بر و بر نگاش می کنم تا ببینم کی هندوانه هاش تموم میشه هی نگاش می کنم تا

بفهمه که دیگه زیر بغلم جا نداره نه تنها من بلکه مامان وبابام دیگه جا ندارند..............

هی تعریف می کنه و اندازه صد سالم قربون صدقه ومن به این فکر می کنم که بابا حالا

یه خونه کرایه کردن و مفت نشستن اونم 10 سال پیش ول کن بابا....... و من به این فک

ر میکنم که اخرین بار کی اینطوری قربون صدقه ام رفته که  مامان ؟...نه!  بابا........ نهبابا .

اهان یادم اومد بازم خودش بود . دیگه حوصله مو سر بورد که خانمی فحش دهان وارد

اتوبوس شد نمی دونم با کی البته فهمیدم (با صاحب خونه اش) عینک     از هر 4 تا حرف

3 تاش فحش بود و یکیشم نفرین  بعدش  نمی دونم چی گفت که نوع فحش دادنش

عوض شد و شد خانوادگی و جالبتر از اون این بود که به خود زنه دیگه کاری نداشت و هر

چی فحش بلد بود و یا ساخته بود نثار روح ÷در و مادر زنه کرد دلم سوخت  خیلی

م سوخت یعنی طرف چه گناهی کرده بود که مدر و ÷درش باید تنشون تو قبر این طوری

بندری می رفت  یاد مادر و ÷در خودم اوفتادم و یاد فحش های زنه و اشک توی چشمام

جمع شد هر مادری و پدری هرچند کم برای بچه هاش به نوعی زحمت می کشه و ای

 اصلا درست نیست که ما به اونها هرچند مال خودمان نباشند بی احترامی

کنیم.......................................

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin