نوشته های یک حوا

وقتی وارد  سالن شدم ازتزئینات کودکانه ای که روی دیوار بود خیلی خوم اومد و داشتم به شخصیت های کارتونی که روی اون برچسب ها بودند فکر می کردم و به دوران کودکی خودمو و زهرا که چه خاطراتی باهم داشتیم و که اقای دکتر صدام کرد و با خوشرویی گفت که بیام تو و ازم معذرت خواست که یکی از شرایط ورود به این بخش دراوردن کفش و پاکردن دمپاییه از برخورد اولیه اش خیلی خوشم  اومد گفت که لباس مخصوصم باید بپوشم ولی چون سختم میشه نمی خواد( اینجا از پارتی بازی که کرد خوشم نیومد چون دوست داشتم  اون لباسا رو بپوشم )  وقتی که رفتم گفت مایلید بخش رو بهتون نشون بدم و بعد نشون داد که کاشکی قبول نمی کردم  بچه های سرطانی که مرحله پیوند مغز استخوان رو طی می کردند بچه های کوچیکو خسته با مادررایی که خسته تر بودند و زیر نورایی مخصوص اتاق اول یه بچه کوچیک بود که مادرش منتظر یه نگاه اشنا و یه لبخند ساده بود و وقتی که من براش دست تکون دادم خیلی خوشحال شد اتاق دوم . از  استخوانساق پای بچه ای حدودا ده ساله داشتند مغر استخوانشو می کشیدند و اتاق سوم هم که شکر خداپرده هاش کشیده شده بود (اقای دکتر گفت به دلیلی سرطان بچه ها رشد جسمس شون دچار اختلالاتی مسشه  پس نمی تونم  سن درست اونه رادرست تخمین زده باشم)

وقتی که بعد یه ساعتی از بخش اومدم بیرون فقط صدای دکتر توی گوشم زنگ می زد که می گفت بدترین بخش از لحاظ روحی است بچه های کوچیک با دردهای بزرگ هرچند دکتر گفت دیگه الان و با توجه به علم امروز دیگه کمتر اتفاق میفته که بچه ها از سرطان خون فوت بشن اما به هرحال فکر می کنم که پروسه درمانشون خیلی باید دردناک باشه من بیمارستان خیلی رفتم بخ های مختلف از زنان و زایمان تا مغز واعصاب کودکان اما بخش پیوند مغز استخوان واقعا باعث شد من یه یک ساعتی توی گرمای حیاط بیمارستان روی نیمکتی که واقعا گرم بود بشینم و خدا رو به خاطر سلامتی که به من والدینم و خانواده ام داده شکرکنم واقعا من کور بودم که نمی دیدم منم می تونستم یکی از این بچه ها یا خانواده هاشون باشم اما خدا لطف کرده خداجون وقعا که سلامتی از همه چیز مهم تره خدایا شکرت 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin