نوشته های یک حوا

خیلی  وقت بود که دیگه مجتبی از دوست خیالیش (کاظم) نمی گفت حتی مبینا هم دیگه از دوستش (سکینه) که همجنس دوست مجتبی بود ی کلمه هم حرف نمی زد شاید این خاصیت بزرگ شدنه که ادما بهترین دوستاشونو حتی اگرم واقعی نباشند از دست بدند و ما چه چیزهایی روبرای بزرگ شدنمون داریم از دست می دیم یا دادیم.امروز وقتی داشتم علت بد ماندن موکت ته کمد دیواری رو پیدا می کردم یکی از دوستامو پیدا کردم البته اولش فکر کردم دوست گمشده منه اما وقتی برگردوندمش دیدم اسم دوست خواهرم پشتشه خیلی سعی کردم با سیاست عمل کنم و بذارم چند وقت دیگه  روز عروسیش بهش بدم به عنوان یه هدیه از دنیای بچگیمون اما دستم دید و نقشه هامو بر هم زد. چند سالی بود که دیگه عکسایی که دوست داشتیمو روی کاغذ نمی کشیدیم و بعد قیچیش می کردیمو و باهاشون بازی می کردیم اسم دختر زهرا الناز بود و مال من........... نمی دونم اما ما همیشه یه خانواده کامل می کشیدیمو و مامان قصه های من تحت تاثیر فیلم خانواده رابینسون همیشه مریض بود داشت می مرد و هنگام مرگ وصیت می کرد ببرندش شهرشون و توئ جاده همیشه براشون اتفاقاتی می افتاد. اینو می دونم که با روی پشتی های خونمون براشون مبل درست می کردیمو و هرکی که زرنگ تر بود می تونست کمد دیواریو بکنه خونه بچه هاش. همیشه فکر می کردم من انورمال هستم اما امروز یکی از دوستام گفت دلش برای متکایی که باهاش بازی می کرده تنگ شدو اون یکی گفت من با مداد رنگی هام بازی می کردم مثلا سبز پررنگ بابا بود و..... کلی خندیدیم مطمئنا اگه مرضیه هم بود اعترافات قشنگی داشت (وای که دلم براش یه ذره شده). اما اصل اینکه بچه های دهه بعد از ما ایده هاشون ، فکرشون و حتی تخیلاتشونم فرق می کنه  واقعا واقعیت پیدا کردن کارتون هایی مثل دی چی مونها چندان هم دور از نتظار نباید باشد.  
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin