نوشته های یک حوا

وقنتی خاطرات زنده میشند ادما حس های متفاوتی را در درون خود احساس می کنند اول از همه متعجب میشند و بعد از چند لحظه احساس اولیه به سراغت میاد و بعد حس ولقعی که ممکن شادی یا غم باشه به سراغت بیاد.

من اما متفاوت بود میان اون همه مامور یگان ویزه و درحالی که هردو به عنوان خبرنگار داشتیم صحبتهای محسنی اژه ای را می نوشتیم همدیگرو دیدیم با اینکه خیلی محترمانه و بدون هیچ اه وناله ای از هم جداشدیم اما واقعا دلم نمی خواست ببینمش، امااااااااااا شده بود خبرنگار درجه 1 گرانترین روزنامه ایران که اسم روزنامه اش، سوالات خط قرمز دارش رو توجیه می کرد.

تنها حرکتی که کرد دادن شماره 0912،کد 2 اش بود. حسابی خوش تیپ شده بود و مثل همیشه زیبا اما من دیگه حسی نداشتم.

بعضی از دیدارها یا المانها تنها برای  زیر و کردن گذشته ای که سعی داشتی زیرخروارها خاک پنهونکنی ساخته شدند میاند که بهت ثابت کنند هرکه از دیده برفت حتما نباید از دل برود که...

پ.ن: هیچ شیرینی در کار نیست دلاتونو صابون نزنید... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin