نوشته های یک حوا

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه‌ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بَر

 

راز این حلقه که در چهره‌ی او

اینهمه تابش و درخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه‌ی خوشبختی است ، حلقه‌ی زندگی است

 

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

ز نی افسرده نظر کرد بر آن حلقه‌ی زر

دید در نقش فروزنده‌ی او

روزهائی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، بدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ، این حلقه که در چهره‌ی او

باز هم تابش و درخشندگی است

حلقه‌ی بردگی و بندگی است

پ.ن: این روزها خبری می اید،بد یا خوب مشخص نیست.9 یا 11 مشخص نیست.

دلم یه بارون،یه اغوش،یه هوای سرد میخواد همین......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin