نوشته های یک حوا

اپیزود اول:

قضیه از اونجایی شروع شد که من در حین بالا رفتن از پله های خونه مون به سمت پشت بام، پای مبارکم به شیشه رب انار خورد و  شیشه شکست البته نه شکستن شکستن کف ظرف درامد. از اونجایی که من کلا حوصله ندارم شیشه را توی بشقاب گذاشته و سریع توی فریز کذاشته تا یخ بزند و رب ها هدر نرود.

اپیزود دوم:

روز پدر بود و همه جمع(26 نفر) از اون شبایی بود که صدا به صدانمی رسید و معلوم نبود کی با کی حرف میزنه،(گاهی بابا به شوخی میگه حداقل یکی حرف بزنه یکی گوش بده.چرا همه با هم حرف میزنند) مامان خواست حالی به جماعت خوش خوراک بدهد و براشون خورشت فسنجان درست کرد. و همون رب انار شکسته رو بدون اینکه بازبینی کنه. ریخت توش.

اپیزود سوم:

بنده اون روز سرکار بودم و وقتی اومدم خونه و دیدم بشقاب مذکور توی سینک ظرفشویی منتظر اسکاج و دستانی مبارک است  ناخوداگاه رفتم سمت کابینت و سطل زباله. بله درسته کار از کار گذشته بود.فسنجان با طعم شیشه بس لذیذ است.

اپیزود چهارم:

سر سفره من به شخصه خورشت نخوردم. چراکه دیدم تکه ای شیشه هنگام کشیدن غذا از ظرف خورشت بیرون کشیده شد. امااااااا سرسفره من و 5 خواهر عزیزتر از جانم زیر چشمی در حال نظارت بودیم که اخ... رفت توی دهان مبارک داماد جدیدمان بیچاره چشماش گرد شد وقتی دید شیشه کوچکی از میان دندانهایش بیرون اورده.دیگه غذا نخورد.البته من و  خواهرزاده های مبارک کلی خندیدیم.

اون شب با اینکه روز پدر بود اما همه فکر کردند این بابا بوده که رب انارها رو قبل از وارسی توی ظرف ریخته.اخه بابا از این کارا خیلی خیلی خیلی میکنه یادم نمیره  وقتی توی شوله زردها نمک ریخت و یا توی اولویه ها زردچوبه.اما باید اعتراف کنم درسته نمیدونم کی اونها رو ریخت اما اون من بودم که..........

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin