نوشته های یک حوا

روزها می گذرد و تومی مانی و خودت. به یک سال گذشته فکر می کنی که چی که به اینجا رسیدی؟ کارت، زندگی شخصیت؟ درس هات؟اما هیچ جواب مشخصی پیدا نمی کنی. این روزها رو می گذرونم تا گذشته باشه. نه خوشحالم نه غمگین نه کسلم نه شاداب. همین جور میگذره تا بگذره. نمی دونم تا کی اینطور میگذره اما اینو می دونم که حتی حوصله تغییر دادنشم ندارم. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

 یک وقت‌هایی هست درد داری، داغ دیده‌ای ،حالت خوش نیست. فکر می‌کنی هرکس
  از کنارت رد شد باید درد را از چهره‌ات بخواند، تسکینت دهد.
 خنده‌ها و بی‌خیالی‌ها آزارت می‌دهد انگار. سنگین می‌شود یک چیزی در دلت.
 یک وقت‌هایی فقط منتظر یک تلنگری، یک ندا، که آرام همه‌ی آشفتگی‌هایت را بیرون
 بریزی، سبک شوی
 حرف بزنی.
 یک‌وقت هایی هست درد داری...

پ.ن١:خوشم به خوشی شما

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

همیشه معتقد بودم دوستی پایانی نداره بلکه مث انرژی از شکلی به شکل دیگری منتقل میشه، برعکس تمام تصورات و رس هام باورن و قبولش سخت نبود، میگه هرچیزی یه آغازیداره و یه پایان درسته؟ دوستی هم خیلی وقتها شامل این واقعیت میشه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است!

پ.ن1: این روزا اصلا خوش نمی گذره، همیشه از بی حوصله بودن یکی از دوستام گله داشتم اما الان آهش دامن گلدارمو گرفته و خودم عجیب بی حوصله هستم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin