نوشته های یک حوا

آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم

آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود
داد می زند که نگذارند برود
حتی شده در ناخودآگاه

پ.ن:دلم نمی خواد برم،می فهمی.اما داره هولم میده.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

باورش سخته که بتونی قبول کنی اون جیزی که توی اون دبه هایی که توی کارخونه جات لبنی ماست توش می ریختند اینجا تغییر کاربری داده و توش برحسب نیاز مخچه،کبد ،قلب و یا حتی مغز چرخ کرده ریختند.

 روز گذشته مابازدید یک روزه ایی از  (خبرنگاران حوزه پزشکی قانونی) از ازمایشگاه و سالن تشریح سازمان پزشکی قانونی داشتیم،شرایط خیلی سختی بود ماکه یه روز گذرمون افتاد به اونجا اون خانم های مسنی که وظیفه قطعه قطعه کردن قلب یا کبدی رو برعهده داشتند خیلی سخته،هرچند گفت عادت کردیم و وقتی پای پول و نیاز و زندگی میاد وسط توباید چشماتو رو ی خیلی از چیزها حتی علایقت ببندی،یا اون مردی که نسوخ رو توی دستگاه چرخ گوشت می انداخت و اصرار داشت عکسش کارنشه چون خانواده اش  نمی دونستند اونجا کار میکنه...

و بدترین قسمت ماجرا آنجا بود که توی نشست خبری( برزگر) معاون رئیس پزشکی قانونی از مزایای ناچیر کارکنان نالید و گفت با این شرایط سخت و نبود امکانات نمی تونیم نیرو انسانی مورد نظر را جذب و نگه داریم.واقعا ما کجای این دنیا ایستادیم؟؟؟؟؟

بهر حال زندگی ادامه داره،اما اون چیزی که میمونه هیچه.......

پ.ن١: هنوزم صدای اون چرخ گوشتی که اعضای بدن رو درونش می انداختند تا به قطعات ریزی تبدیل بشه توی سرمه میگند بهش فکرنکن اما نمی دونم چرا دوست دارم این خاطره رو توی ذهنم شخم بزنم...نمی دونم می خوام به کجا برسم.....شما می دونی؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها،اوضاع کاری،درسی و زندگی شخصی بدجوری در هم گره خورده،بعضی وقتها

دلم میخوادچشمامو ببندم و وقتی باز کردم ببینم ٢۵ سالم شده،نمی دونم دنبال چه

چیزی میگردم توی سن ٢۵ سالگی اما همیشه فکر میکنم دوران طلایی برام خواهد بود.

شاید خنده دار و شاید مسخره بیاد اما پیش به سوی ٢۵ سالگی.نمی دونم شاید به

دنبالاون ثباتی که میگند توی اون دوران بدست میاری هستم.

پ.ن١:آقا ما همچنان خوشیم به خوشی شما

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin