نوشته های یک حوا

و ا ق ع ی ت        این است


که من


آبستنم................


چند ماه پیش


دنیا به من تجاوز کرد


ویارش به کنار


تهوع صبحگاهی‌اش به کنار


تخم سگ


بدجور لگد می‌زند


چندباری شکمم را پاره کرد


عجله دارد برای دیدن روی پدر پدرسگش

پ.ن ١: بسی خوشحالیم به خوشحالی شما

پ.ن٢: ٢٨ مرداد سال ١٣۴٢ ...............و به این سان حکومت دکتر مصدق را ساقط کردند........چندی پیش به دستور یکی از اساتید پرریخته مجبور به خواندن کتاب  اسناد خانه سدان شدیم.....عالی بود خدا این استاد را بسی عقل دهد... خلاصه رو سر فرصت می نویسم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

 عیب کوچولوی عروس . . .
 
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر
حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به
درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش
شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که
خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی
عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد
.
احمد شاملو
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

 چه زود گذشت از روزی که اولین خبرمو  نوشتم،تخیلی بود!!!!!

اولین کار خبریم گزارشی بود در خصوص شرایط منع از تحصیل دانشجویان که به بهانه تعلیق، دوست خوبم سلیمان محمدی که تعلیق و بعدم بخیال درس شد و رفت چسبید به روزنامه شرق.

-  ۶ ماه کارکردن،توی تحریره روزنامه استقلال جوان.اگه چیزی نداده باشه سروکله زدن با ادمای خاله زنکو یادم دادهرچند که الان با تغییر کادر مدیریتی این مشکل رفع شدش.

- ۵/١  سال کار، توی ایسنا علوم پزشکی،کارکردن با مسعود حبیبی و مسعود اسیما و معتمدی خیلی خوب بود.

- و روزنامه تهران امروز و رفتن به دادگاه کیفری و دادسرای جنایی با بروبچی مثل مقدم و رجبی و مصطفایی روزگاری بود هرچند،ماجراهایی داشتیم درخصوص دورزدن ها و پیچوندنای بچه ها

- و حالا ایسنا..... اومدنم به ایسنا خیلی خیلی اتفاقی بود.... و بعد بیا ایسنا

اینجام...هستم...خواهم بود...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم

مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم

از روزهایی که هنوز نیامده اند

از آزادی که در طلبش بودیم

از آزادی که ذره ذره به دست می آوریم

پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند

حتی لاک پشتها هم هنگامی که بدانند کجا می روند

زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند

یانیس ریتسوس

پ.ن١: ما بسی خوشحالیم به خوشحالی شما

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin