نوشته های یک حوا

دارا جهان ندارد،


سارا زبان ندارد 
بابا ستاره ای در

!هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید،

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند،

آتش فشان ندارد


 
 دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت 
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید 
زیرا دل سپاهان،

نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند  
گویی که آرش ما،

تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد  
  نادر ز خاک برخیز،


میهن جوان ندارد


 
 دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت 
بر بیستون نویسند،

دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است 

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد

 سرخ و سپید و سبز است

این بیرق کیانی 

اما صد آه و افسوس،

شیر ژیان ندارد


 
 کوآن حکیم توسی،

شهنامه ای سراید  

شاید که شاعر ما

دیگر بیان ندارد

 

هرگز نخواب کوروش،

ای مهرآریایی  

بی نام تو،وطن نیز 
 
 نام و نشان ندارد

 

--

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

سکینه محمدی در آستانه سنگسار

- او به اتهام گناه ناکرده زنای محصنه به سنگسار محکوم شده است

-  او به اتهام داشتن رابطه نامشروع با آقایان ناصر و سید علی به تحمل نود و نه ضربه شلاق تعزیری محکوم می گردد.................

- « در پرونده متهمه نسبت به جرم زنای محصنه هیچ دلیل اثباتی شرعی و قانونی وجود ندارد و قرائن و شواهد موجود در پرونده هم طرق متعارف تحصیل علم نیستند »

- درخواست عفو و بخشش خانم محمدی دو مرتبه مطرح مردود اعلام شده است

- امید است ، لطف و عنایت اسلامی مشمول حال سکینه  قرار گیرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

میگند تولد  ادما مهم ترین روز زندگیشونه. میگند روز تولد ادما خیلی مهمه. میگند

دوست واقعی کس که تولدت یادش باشه. بازم میگند هدیه ادما روز تولدمون بیانگر نوع

نگاه،دیدی هست که به ما دارند؛ اماااااااااااااااا من در استانه تولدم ودر حالی که کمتر از

٧٢ ساعت به اولین ونگ ونگ من مونده،خوشحال نیستم. دلم یه گپ درست وحسابی

می خواد با دوستام اما عجیب این چند روزه دفترچه تلفنم،خط خطی میشه. اون بنده

خدایی که میگه :همه چی ارومه.من چقدر خوشبختم. اولشو دروغ گفته......

پ.ن:بچه که بودم هروقت می ترسیدم یا دلم یه جای امنی می خواست می رفتم بغل

مامانم،زیر سینه هاش سرمو قایم میکردم و ارامکش میگرفتم اما حالا دیگه ننه تبدیل به

مامان شده و من تنها روز مادر می تونم ببوسمش.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

دوستان معتقدند نوشتن برخی مطالب اعم از خاطرات،دلنوشته ها،احساسات و... در حوزه عمومی بلاگ امری بس دور از شان است. نظرشما؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه روز تعطیل بعد شیفت کسل کننده و معذب خیلی خوبه که یکی تادم خونه

برسونتدت . بری خونه و بیبینی خونه هیچ کس نیست... زیر سماور رو زیاد کنی.. خونه

تمیز رو مرتب کنی. بعد از روزها گردگیری کنی. غذا رو درست کنی و زیرشو کم کم کنی

تا کم کم پخته بشه.بعدددددد یه لیوان چایی با طعم فروغ فرخزاد برای خودت بریزی وبا

دوتادونه شکلات  بری بالای پشت بوم تا هم کولر خونه رو اب بدی وهم به یاد بچگی

چاییتو سربکشی.اماااااا وقتی میری که مثل بچه گی روی کانال کولز بشینی.پسرجوان

 همسایه که ازقضا لخت هم هست رو بیبینی. برروی خودت نمیاری و باز سعی کنی با

دستات خودتو بکشی بالا تا بشینی روی کولر که فکری به ذهنت خطور میکنه.....پسر

همسایه بدنش مو نداشت.چرا؟؟؟؟؟؟....بعدمیفهمی که نه نمی تونی به روی خودت

نیاری و درحالی که چشات کف پاته لیز میخوری کف پشت بوم... و رها روی خاکها

بشینی و  اروم  اروم چایی گرمتو میخوری و یاد روزای دور خوابیدن روی پشت بوم بیفتی

 و بعد وقتی بلند میشی ببینی هوا کاملا غروب کرده........  وبعد در شیشه ای پشت

بوم رو ببندی  و  باز به پسر مسخره همسایه تون که حالا تمام قد وایساده نگاه نمی

کنی.............................خیلی تجربه خوبیه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٥ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

چهار رکعت نماز می خوانم، قربةٌ تو ، کجا، نمی دانم

گفت: قامت ببند ، من بستم ،دل به قدت، چرا، نمی دانم

چشمهایت سیاه و می گردم ، دور این قبلتین صدها بار

حاجی چشمهای تو شده ام ، بهتر از این صفا نمی دانم

صدقه می دهند آدمها، تا که دفع بلا و شر بشود

تو که بالا بلای من باشی، دفع شر را روا نمی دانم

دردی انداختی تو برجانم، که به صد عافیت نمی دهمش

می چشم درد ، از خداوندم.. التماس دعا؟ ... نمی دانم

اشهد ان ...چشمهایت مست؛ اشهد ان ...عاشقت شده ام

السلام علیک یا بانو ، من به جز تو خدا نمی دانم

 

پ.ن: این شعر مهدی رو خیلی دوست دارم وقتی برای اولین بار برام

خوند خیلی متوجه معنی شعر نبودم اما وقتی خوندممممم. واقعا

دوستا داشتم این شعر به جای جندتا شعری که بهم تقدیم

کرده،تقدیمم می شد اما این شعر به برج میلاد تقدیم شده دو دستی ..(وا جه پرووو ... خودم میدونم شرمنده نکنید.)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها عجیب به برخی رابطه ها شک دارم به ادامه اش به

شروعش به علت بوجود امدنش به دلیل باقی موندنش عجیب...

وقتی اکبر سال پیش همین موقعها بود پشت اون میز بزرگ

اتاقی که خبرنگارا میشنستند گفت که دیشب به دوستش زنگ

زده و گفته دوستیمون تموم شد. تعجب کردم اما کار جالبی به

 نظرم اومد. وقتی همایون گفت که دو سه تا دوست بیشتر

نداره و بعدشم خبررسید که یکی از اون ٣ تا نیز از دایره

دوستاش خارج شدند بیشتر از تعجب برام جالب بود.. منم

همین قصد رو دارم به نظرم با ..... به برخی از دوستیا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin