نوشته های یک حوا

تلفنم زنگ میخوره....کلمات ن.ا.ت نقش می بنده. خدا بخیر کنه. قصد داشتم جواب ندم اما مرگ یه بار شیونم یه بار.

الو.....

خانم....

بله خوب هستید جناب س....

از شما توقع نداشتم، حتما باید حکم بازداشت شما را بگیرم

ها؟؟؟؟

واسه اون خبر رو کار کردید؟؟؟؟

جناب س... اون خبرو من نگرفته بودم که.... بچه های فقه و حقوق از دادسرا گرفتند بردار...

پس شما نگرفتید؟؟

نه .. حالا چه خبر از حوزه ها.. خبر قتل باغ شهریار چی شد؟؟

صدای بوققققققق

******************دوساعت بعد

شماره نااشناست، شماره نا اشنا رو مثل دخترای ١۴ ساله جواب نمیدم اما ول کن نیست

الو....

خانم فلانی؟؟؟

نه تلفظش اینقدر غلیظ نیست.

ببخشید خانم فلانی؟

بله بفرمائید

من مادر فلانی هستم همونی که اومدید اگاهی کرج

خب خدایا من با چه پشتوانه عقلی شماره دادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب

پسرم پیدا نشده

خب

خب

خبببب

می تونید با افسر پرونده اش صحبت کنید

بوقققققققققق

**************

تلفن بوق میخوره

الو س.... خوب هستید.فلانیم از فلان جا. شناختید؟

خب بگو

جناب س... پرونده پسره ،باغ شهریار، باغ البالو کرج؟؟؟؟ چی شد؟

خب

خب؟؟!!!

بوقققققققققققققق

****************

کله شب که داری تیتراژ پایانی الیسا می بینی یکی اس میده که زلزله فلان جارو پیگری کن اولش خومو مسیزنم به خواب. من ندیدم شب دیروقت اس دادی. اما اس بعدی از مرکز زلزله نگاری بهت گفت  باید پییگری کنی.

****************

سرصبح صدای ویژژژژژژژژژژژژژژژی از زیر متکا مجبورم میکنه دستمو ببرم زیر متکا و ببینم کیه ساعت ۶ اس داده؟؟

پیام کاملا مشخصه

مشترک گرامی قبضتون:٩۵ تومان شده بپر بریز

************

کلا زندگی من این مدلیه حالا این وسط یکی میگه چرا اینقدر بداخلاقی ؟؟؟؟ نباید باشم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

خیلی سخته، وقتی همیشه فکر میکردی، مشکل ازجانب تو نبوده و اون دوستت بوده که تو رو درک نکرده، اون بوده که به تمام زیبایی های دنیا که از قضا تو بودی پشت کرده، در حالی که فکر میکردی یه روزی با یرافکندگی میاد و مثل فیلم هندیا میگه که ببخشمش و میگه که چه شبهایی بالشتش از اشک هایی که برای من ریخته خیس شده، یکدفعه و در یک پنج شنبه گرم ، یکی از دوستان مشترک بیاد و برات نقشه دوستی و رفتارهای دوست رفتت رو برات تریم کنه و  در اخر حقیقت تلخیه که بگه خوت خرابش کردی... و تلخ تر اونجاست که تو در برابر تلخی یک حقیقت وایسی و نخواهی که درکش کنی...

اما حالا حالا که من از اون کافه تاریک بیرون اومدم چه سرده حقیقت تلخی که حالا قبواش داری.... من با اشتباهاتم دوستی رو خراب کردم و چه سوزناکه در این هوای گرم که اب رفته دیگر به جوی باز نمی گرددد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin