نوشته های یک حوا

همه آشنا بودند....

گهگاهی به هم لبخند می زدند....

همه منتظر بودند... منتظر صدای شجاعی یا شایدم احمقی.......

امدند.... ایستادند... چشم های دریده خود را کاویدم....

و بالاخره انتخاب کردند .....

امتناع کرد........

داد زد.........

پا کشید....

لباس درید.....

و بالاخره کمک خواست........

بردندش............ 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

 

زمانی که دسی بل ها را قسمت میکردند

ما از آن بهره ای نبردیم                                                                                                                      

با این حال ،من سکوت را

                             فریبنده و زیبا یافتم

اما تو نه من به لشکر ناشنوایان پیوستم                        

اما تو شانه خالی کردی

سپاه من همواره برای « شناخت » می جنگد          

اما تو خواهان گمراهی هستی

شادی من با چشمانم است

اما شورو شعف  تو همراه به صدا است

من در زبانم میرقصم

تو،اما آواز میخوانی

...در کنار یکدیگر رشد میکنیم

من رهایی خود را یافته

در این راه، هنجار بودنم  را فدا کرده ام

اما تو شانه خالی کردی

...بی سلاح و زخم خورده از جنگ

برای عدالت جنگیدی

و در حالی که هم قطاران شنوایت

راحت وبی دردسر پرسه می زدند

تو در مزارع خشخاش تنها آرمیده بودی

خود را برگزیدی

هموراره قهرمان پیشرو بودی

و هرگز نخواستی مرا تحسین نمایی

... تو مرا شکست دادی

و صدا بر من غلبه کرد

وانمود کردی که لغزش ناپذیری

اما شادیت از این پیروزی

در دوردست ها ،

                     به خط افق ابدی ،

                          همواره به انتظار بازخواست نشسته است .

« اما ناشنوایی هرگز ترا محکوم نمی کند »

اکنون تبهکاران ژنتیک در کمین مان نشسته اند

حمله ی استراتژیک ، به شیوه ای نو

در انفجاری از گلوله ها

آن هم هیروشیمیایی

 بر کاسه چشمان ما فرو ریختند

گازهای اشک آور ، احساساتت را خاموش کرده

                   انفجاری سنگین ،

                                   سرکوبت کرد

اما هنوز،... شانه خالی می کنی

خواهش می کنم سازو برگ نظامی را رها کن

و به لشکر ما بپیوند

              به دور از خشونت و ویرانگری

 

                                    سستی های فردی خود را کنار بگذار

                                                                  و غرق در امنیت شو

                                                       بگذار ، بازوهایمان در هم گره خورند

تنها در آن صورت است که هرگز

  

هنگام پرسه زدن های بی دردسر هم قطارانت

                                 تنها در مزارع خشخاش نخواهی آرمید

 

    ""  ماریان کورکر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

کتاب جوناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ نوه  همچنین از نوادگان یوهان

سباستین باخ، آهنگساز بزرگ و مشهور آلمانی است.

کتاب جوناتان مرغ دریایی همان بلایی رو سرت میاره که وقتی کتاب

 شاهزاده کوچولوی تگزوپری می خونی یا کتاب کیمیاگر پائلو البته من

به این نظر که هر کتابی رو باید سر وقت و زمان موعد خودش

بخونی اعتقاد خیلی زیادی دارم به هرحال این کتاب که در مورد یه مرغ

دریایی به اسم جوناتان است که به خاطر افکار و عقاید خاص خودش که

به نظر دیگران متفاوت بود چراکه مثل دیگران نبود و به مانند انان دنبال

غذا توی قایق شکسته های کنار ساحل نمی گشت و تنها به دنبال

چراهای ذهن خودش بود.

یه نکته ای که  توی این کتاب خیلی جالب بود قوم عجوز مجوز یا همان

گله مرغان دریایی بود. وقتیجوناتان تازه می خواست یاد بگیره و به دنبال

پریدنی متفاوت بود توسط قومش ترک میشه و بعد از مدتیوقتی جوناتان

و شاگردانش به ارتفاعات مربوطه بر می گردند همون قوم باز به دلیل کج

فهمیشون به جوناتان لقب پسر مرغ دریایی بزرگ می دهند. همه ما

 هم تقریبا در برخورد با دیگران همین رویه رو دنبال می کنیم.... همون

انگ زدنها و تیکه انداختن ها و لافهم بازی هایی که در میاریم. دقت

کنید...

 

سبک و نوع داستان نویسی ریچارد باخ کاملا ریشه در نوع تربیت و

گذشته او دارد. ریچارد خلبان بوده او در هر زمینه‌ای که مربوط به خلبانی

 بشود کار کرده است، از جمله ساخت تصاویر متحرک در آسمان توسط

نمایش هوایی خلبان تاکتیکی جنگنده‌های نیروی هوایی، نویسندگی و

آموزگاری فنی هوانوردی. او حتی به عنوان راوی و همچنین خلبان

نمایش‌های هوایی، در فیلمی که از روی کتابش ساخته شده بود حضور

داشت منظور کتاب جاناتان، مرغ دریایی است که به فیلم هم درآمد. او

4 سال بعد از ورودش به رشته خلبانی بود که  عقایدی در مورد یک پرنده

که می خواهد دواهای محدودیت را بشکند پیدا کرد ؛ یحتمل به خاطر

علاقه و دیدی که نسبت به پرواز و اسمان و اون حس رهایی بخشی که

در حین پرواز به ادمها دست می دهد بوده که 3 کتاب در مورد پرواز

نوشته و  تقریباً تمام کتاب‌های او از هواپیما  و پرواز به‌عنوان وسیله‌ای

برای رساندن یک پیام استفاده می‌کند.به خاطر همین تم داستان

نویسی اش است که خیلی ها از جمله این مژگان خانم خودمون

( مدیریت وبلاگ تحلیل ادبی)  از کتابهای باخ خوشش نمیاد.

این کتاب نقطه طلایی خیلی داشت البته باز هم می گم این کتاب باید

سر موقع و زمان مورد طلب خودش خونده بشه. نری بخونی بعد بیایی

 بگی برو بابا با این تحلیلیتا. گفته باشم. 

نکته جالب دیگه اینکه اسم این مرغ دریای جوناتان بوده یعنی اسم پسر

خود باخ،  چون باخ اعتقادی به ازدواج نداشت  آنها را رهایشان کرده .

 جاناتان، کتابی بنام ((بر فراز ابرها)) در مورد روابطش با پدری که هیچ

وقت او را نشناخت، نوشته است. شاید می تونیم بگیم که این کتاب

چوابیه ای برای پسرش هست که  هیچ کس و هیچ چیز حتی رابطه به

 نظر ناگسستنی والد و ولد  نمی تونه اونو از هدفش و مسیرش دور و یا

جدا کند که اینو می شد در جای جای کتاب دید مثلا اونجایی که میگه:

شگفتا، آنان که از ترس دشواری سفر ، کمال یافتن را خوار می شمارند به هیچ جا نمی رسند...:

پ.ن1: بازم یکسال دیگه گذشت و من 4 ساله که دارم وبلاگ نویسی

می کنم از ابان 86 با این محیط شروع کردم و دلم برای محیط مثل

هیچکس که توی بلاگفا داشتم تنگ که نه ولی اگه بود بهتر بود... به

هر حال توی تولد 21 سالگیم با خودم یه عهدی کردم که به می خوام

 ادامه اش بدم اگه رویه امو نمی پسندی خوب من این طوری خودمو

 بیشتر دوست دارم.

پ.ن2: دوباره شروع شد . فاز اول ماجرا رو  داریم طی می کنیم مامان

گفته که دخالت نمی کنه و بابا هم به قول خودش داره ابرو داری می

کنه. تازه از فازبندی های عروسی زهرا راحت شده بودیم که مال مریم

شروع شد.نمی دونم این فازها تا چند می تونه بره  . تا کی می تونه

باشه. برای زهرا 7 فاز داشت اما مال مریم به دلیل پیچیدگی های که

داره معلومه که بیشتره...............

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٩ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin