نوشته های یک حوا

خدا... خدا چرا اینطوری میکنه...

اولی رو عاشق دومی.

دومی رو عاشق سومی.

سومی رو هم عاشق چهارمی می کنه

 در حالی که اگه بخوایم عادلانه قضاوت کنیم باید اولی و دومی عاشق هم. سومی و چهارمی رد هم عاشق هم کنه دیگه نه....

خدا چرا اینطوری  می کنه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


گریز و درد
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ،  مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

یه مواقعی در شرایطی قرار می گیری که جنبه های دیگه ای از

 خودتو می شناسی و بعد که تموم میشه انگشت حیرت به

دهان می بری و میگی اهههههههههههه من این طوری بودم و

خودم نمی دونستم

حالا خودم این طوری شدم تو امسالی که کم کم داره تموم

میشه خیلی این کارو انجام دادم که بیشترش باب میلم بوده و از

خوشحالی شاید انگشتمو گازم گرفته باشم اممممممممما این

 اخریو دوست ندارم رفتن به دادسرا و دادگاه کیفری اون یه ذره

روحیه شادیم که داشتمو خشن کرد و امروز وقتی خبری مبنی

 اینکه مادر معتادی کودکشو از فرط خماری کوبیده بوده به دیوار و

 بچه ١ ساله از خونریزی مغزی مرده بود را با خنده داشتم

تعریف می کردم و بقه همین طور هاج و واج مونده بودن فهمیدم

حس خوبی ندارم اصلا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin