نوشته های یک حوا

"همیشه که نمی‌شود نوشت، حتی اگر سخت و بسیار سخت

 عاشق بوده باشی. گاهی می‌شود که آدم کلافه است و

 کلافگی را زمانی خواهید شناخت که در سلولی تنگ و تاریک

اسیر باشید. همیشه که نمی‌شود نوشت، گیرم که کامپیوتر

مقابلت باشد تا بنویسی. بعد نوبت آن می‌شود که به فکر او

بیفتی و دیگر هیچ چیز نمی‌تواند جای او را برایت پر کند..."

پ.ن:فقط کافی برگردم و ببینم مردی رو که تمام این سالها فکر

می کردم خوشبختم می کنه اونی واقعا همه چیز داره اونی که

ازش ممکنه خوشم بیاد اما حالا حتی دوست ندارم نگاهش کنم

حتی با وجود پیشنهادش این روزها حتی از صندلیم که بغل

صندلیشه بیزارم از بچه هایی که می دونند کیو می گم می

خوام که اسمی نبرند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin