نوشته های یک حوا

نگاهش می کنم. می خندد. مبهوت نگاهش می کنم اما او باز می خندد.

ادا در می آورد خنده ام می گیرد. می خندم.

دنیا زیبا می شود.هر جمعه دنیا زیباست وقتی که با امدنش و با گردشهای خود دور گل قالی خنده را بر لبانمان می آورد.

عمه می گوید و تمام زیبایی های دنیا را به چشمانم میآورد. در عجبم  که چگونه با دستهای کوچکش توانسته دربهای سنگین و بزرگ دلم را باز کند.

دوستش دارم نه به اندازه ستاره ها و حتی اندازه خدابلکه اندازه خودش و اندازه تمام شادی هایی که با خنده اش به دلم می ریزد.

سلام سلام قشنگم حالت خوبه مشنگم شعر اوست شعر ورود او به خانه و چه شیرین می خنددو چه تلخ گریه می کند.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

نه از شکوفه و سبزه و گیاه
نه در روشنای ماه
نه از چرخش ماهی دریای آرام
نه در تیک تاک ساعت و سفیدی موهام
نه از شمایل بلند آفتاب
نه در خندههای آب
از هیچ کسی
سراغ بهار را نمیگیرم
عادت کردهام
که نوروز را از دور تماشا کنم
و خوشبختی و سبزه را
با نگاه گره بزنم.
پ.ن:دلم بدجوری برای خودم تنگ شده می فهمی.
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٢ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

اینجا بسی هوا سنگین است. قرار بود اتفاقات خوبی بیفته اما حالا چیزی دیگری می بینم . فقط همین.................

امیدوارم یه اتفاق خوب بیفته...............

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

" افتادگی رحم دارم و نمی تونم کنترل کنم. حالا چند سالیت هست؟

- 80 سال

"ببین 30 سال دیگه ام عمر کنی نمی فهمی و فهمت نمی رسه که باید با صف بری.

80 ساله رفت.

حرفش را برای من تکرار کرد البته با تغییر افعالش.

خندیدم و گفتم خودتون چندسالتونه که هنوز نمی دونید باید با یه

 بزرگتر چه طوری رفتار کرد؟ چند سال دیگه لازم دارید تا بفهمید؟

" عصبی شد و تمام حرفش این بود که:  یه علف بچه  تو روش

وایساده و اخرشم گفت دخترم دخترا قدیم و حق دارند بی

شوهر بمونند و منم که 2 تا پسر مهندس دارم حاضر نیستم

ونمی ذارم که پسرم اسیر این گرگها شوند.

اما من خوشم اومد از کارم.

1-سیزده بدر امسال سرجمع با 10 نفر از اعضای خانواده مون

که حتی نصفشم نبود تموم شد. یاد اون سالی که همه با هم

رفتیم چند تا ماشین می شدیم و به قول بابا گله ای می رفتیم

 بخیر. یاد اون سالی که مریم همه افراد فامیل و که با هم رفته

بودیم سیزده بدر به خیر که خودشم گیج شده بود 97 نفر.

اما امسال یه کشف جدید بود اینکه جالبترین مکان در یومالمردم

سیزدهم دستشویی هاست واقعا امروز دو بار الکی رفتم توی

صف و رفتارها و عکس العملهاشونو اینکه یکدفعه همه بچه

داشتند و همه بیماری زنان گرفته بودند ونمی تونستند

ادرارشونو نگه دارند و اینکه یکی جلو براشون جا گرفته رو ببینم.

هرچند فضا مناسب نبود و واقعا هم نبود اما جالب بود. اینکه

همه مردم در هر رنگ و طبقه و باسواد و خوش تیپ و .... همه

 یه مشکل داشتند و اینقدر این مشکل براشون بزرگ بود که

دیگه از یادشون رفته بود همه چیز حتی انسانیت.

رحم و مروت. همیشه شنیده بودم که برای اینکه بتونم مردم رو

بهتر درک کنم باید برم توی اجتماع و از نزدیک باهاشون برخورد

کنم اما امروز فهمیدم نیازی نیست کل سال رو بگردی بلکه

کافی سیزده بدر توی صف یا حتی کنار صف یاستی و تماشا

کنی و بشنوی. و اینکه من امثال نام چندتا بیماری که مخصوصا

دستگاه ادرای و عدم نگه دارای اون بود رو یاد گرفتم یادم باشه

 بعدا یه مصاحبه ای بگیرم و در مورد صدق و کذبش بپرسم.

2-طبق یافته های بنده تقریبا همه چیزی از سیزده بدر و اداب و

رسوم ان نمی داند و فقط ازش رفتن به دل طبیعت و اونم به

خاطر بودن در کنار خانواده که اشتباه که نه ولی دلیل اصلی

نیست و رسم شیرین سبزه گره زدن نمی دونند

پس وظیفه مای میهنی خودم می دونم که براتون بگم اونچه که

می دونم و البته کتوب و مستند نیز هست پس بخوانید انچه که

 هر ایرانی باید تاکید می کنم باید بداند.

رسم ورسومات روز سیزده:

برگزای مراسم سیزده بدر در فرهنگ ما ارج و قرب فراوانی دارد به طوری که در کتب

مختلف  چنین امده است که:

( خلاصه اینکه). مردم  بر این باور بودند که عدد سیزده

نحسیخاص خود را داردچرا که اگر نداشت خدا ماهها را سیزده

ماه قرار می داد نه دوازده تا و امامان را نیز سیزده تا قرار می

 دارد. حرف و عقیده ای بود که معلوم هم نیست از کجا و چه

 زمانی باب شده است و به این خاطر می گفتند تا سرور و

خوشی دوازده روز گذشته را با نحوست روز سیزده مخلوط

 نکنیم باید آنرا به خانه راه نداده به بیرون برویم و ان هم

نه تنها بیرون خانه بیلکه به بیرون دروازه های شهر برویم.

به همین دلیل بود که خانم های خانه دو سه روز قبل از روز

سیزده مراسم ته و پاشنه انداختن داشتن(برای اینکه راحت تر

 راه بروند به جای کفش جوراب پشمی می پوشیدند.) و حسابی

 سرگرم اماده کردنو جفت و جور کردن مخلفات آن روزاز شستن

کاهو و اماده کرد سکنجبین و.. تا شستن و رفت و روب کردن 

بارو بنه برای اهل منزل. در کتب امده غذای بیشتر مردم در این

 روز یا دمپختک باقلای یا دمی بلغور و یا آش رشته بوده که

 عموما هم مردم بیشتر تهیه می دیدند تا در موقع

صرف غذابشقابی یا نعلبکی تعارف بکنند. چرا معتقد بودند که

مبادا میان جمع افرادی که دور آنها نشسته اند طفل و پسر نابالغ

 زن آبستنی باشد و دلشان خواسته مسئول بشوند.

چنانچه گفته شد گره زدن سبزه در روز سیزده عید از جمله

رسومات پرطرفدار بود که مردم بر این عقیده ودند که اگر در این

روز دو ساقه سبزه را بهم هفت گره زده ُ نیت بکنند هر حاجتی

 داشته باشند روا شده و از واجبات گره زدن سبزه خواندن 

شعرها کهدر گره اول  خواندن سبزی تو از من.......... زردی من

از تو  گره دوم و سوم و......... داره که یه مقدار زنانه است و من

در ملا عام نمی گم. اگه می خواید بدونید بعد یا قبل از جلسه

من بهتون می گم اما در گره خر این شعرو می

خوانند که:

سیزده بدر... سال دیگر........ کنارشوور........همراپسر.......پهلوی

 دختر...... دردم دوا.......... کامم روا........ هووم طلاق......

دستش چلاق ..... مالم فراوان...... کارم بسامان........... خصمم

پریشون............ سالم به دلخواه..........بختم به همراه .

سبزه گره زدن از رسوم روز سیزده است که به منظور بهم

 رسانیدن و نزدیک کردن افرادکاربرد داد اما گفته می شود در این

 روز افراد برای تفرقه انداختن بین افراد و بین دو تا عاشق یا زن و

شوهر دست به جادو و جنبل می زنندُ روایت شده است که:

شش رو اب قلیان را عوض نمی کردند و طوری زمان را معین

می کردند که روز هفتم به وز سیزده مقارن وده و سیزده بدر

درهر چاق کردن و کشیدن  فرد نیت خود را تکرار میکرد و دست

 آخرم اب هفت روز مانده را پشت در خانه فرد مورد نظر می

ریخت.

یا اینکه دو تا سوسک را در این روز سرخاب سفیداب کرده  و

اسم طرفین را رویشان می ذاشتند و در هنگامه غروب افتاب از

پشت به همدیگر بسته و شب در خانه انها می نداختند.و دست

اخر این شعر هم کی از ان شعرهای معروف روز سیزده است

 که همه بلدند :

 

سیزده ی سال پیشتر.............................. من بودم و ابجب اختر

 

من بودم و خاله همدم ........................... من بودم و ابجب مریم

بار وبونه رو بستیم ..................................... بتی گاری بستیم

 

سمور و فرش و قلیون..........................سیخ کباب و کماجدون

صحرای سبز  خرم ............................... غنچه گلای پرنم

خنده و رقص و شادی ............................حرف عروس دومادی

بسکی که عشوه ریختیم ........................درد کمر گرفتیم

سبزه ها رو تا بستیم...............................شوور اومد به دستم

همونجا خواستگار شد...........................یه هفته بعد سوار شد

این بچه به بارم..................................... از روز سیزده دارم

اون سالی که نرفتم................................هزار مرض گرفت.

 

بسیار واضح می تونید در این شعر عقاید مردم رو نسبت به این

روز دید.و اینکه بهتون پشنها می کنم حتما یه بار که شده وقتی

توی صف دستشویی هستید چشم و گوشاتونو باز کنید.

نمی دونید چقدر تعجب کردم که دم در دستشویی که زنه که

هم سن و سال مامانم بود و دماغشم تازه عمل کرده و من در

حال فکر کردن به این بودم که حتما اسم کرم پودرشب

پرسم . چطوری و با چه لفظی با کسی که توی دستشویی بود

صحبت می کرد به طوری که من نه تنها ازش نپرسیدم بلکه

انقدر ترس که نه گیج شدم که جامو بهش دادم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱۳ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

اولین نفری بود . خیلی بامزه  و شوخ و کودک درونش زنده و سر حال و شاداب بود رک

بود و در تعامل با ما یاد گرفت رک بودنشو در شوخی هاش نشون بده عادت کرد، عادت

 کردیم هرچند دوست نداشت اما عادت کرد. دوستات داشتنامون یکی شد صحنه را

خالی کرد برای من ،من شدم زن داداش و ان ابجی خانوم هرچند بعد از گذشت ٣ سال

اون هنوز ابجی خانوم و من دیگه نخواستم زن داداش بمونم.

شنبه بود.  گرد و خاک شد اونم چه طوفانی.چیزهایی گفت که حتی خودتم یادت نمی

امد اما او یادش بود چراکه باعث رنجشش شده بود و حتی فرصت نیافتیم یادمان بیاید.

اما او گفت و گفت و گفت و رفت.   رفت. اما ما هنوز در بهت خرابی های بعد از

طوفان بودیم. طوفان همه رو درنوردیده بود و همه به نوعی دنبال خودشون بودند و مبرا

کردن خود از اتفاق پیش امده بود اخه هیچ کس امادگی شو نداشت. قرار شد

باهاش گفتگو کنیم که مبادا بیشتر گرد و خاک کنه و بقیه غرورمونم از بین ببره

 اومد.گفت ببخشید همه شمشیرها غلاف شد. خندید. خندیدیم..

-

چهارشنبه بود. ایستاد و جدی و بدون هیچ مقدمه ای دم از جدایی و رفتن زد. نگذاشت

 بگوئیم نه نرو ما عادت کردیم و می کنیم. رفت. یه چیزیش شده بود توی حرفاش می

شد فهمید که خسته شده می خواد قد بکشه کودک درونش می خواد قد بکشه جا

نداشت  جای بزرگتری می خواست و اون بین باید و نباید هایش ماندهبود و ما نمی

تونستیم  کاری کنیم. خودش امد البته با اصرارهای ما اما به شرطها و شروطه ها.   

-.

عادت نکردیم. قبول کردیم و خوشحالیم می دونم  مطمئن هستم که خوشحالیم با حفظ

 ظواهر عوض شد نه خودش شد. قد کشید بلندتر شد. منورالفکر شد. هرچند هنوزم

میل بی پایان انسانیتش دوست داره قد بکشه و هر روز هم غم باید و نبایدها و شد و

نشدها ها را داره. اما دیگه راحت شد چرا که نمی خواست که حتی برای ما نقش بازی

 کنه و خودش شد و ما هم عادت نکردیم با روی باز قبول کردیم هرگونه تغییری که منجر

 به تعالی یه فرئ بشه موجب رشدش بشه.

-

می خندد. می خندیم. هرچند می دانیم غمی در دلش سنگینی می کند اما هیچ نمی

 گوئیم تا خود دهان باز کند تا خود قابل بداند. می خندد. بلند می خندد. دقیق می

شوم  وای بر من تیغی در گلو دارد. اما باز می خندد. می خندم در حالی که چشمانم

دلش گریه می خواهد.

 

ای خدا

ا ی فلک

ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin