نوشته های یک حوا

بعد از این .......

خبری از من اگر می خواهی..

آسمان را بنگر..

شاید از پشت غباری تاریک.

بر نگاهت لغزد

نوری از پنجره کوچک سیاره مان "

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

این هفته دومین بار بود که گذرم میفتاد به اونجا حال و هواش خیلی خنک اما سنگین بود دوست نداشتم

اونجا برم هنوز صدای ناله های مادر شبنم توی گوشم بود که مرگ بچه شو باور نکرد بود و گریه امونش

نمی داد  اخه شبنمش ٧ ساله اش بود و رفته بود توی پله ها تا با خواهرش بازی کنه و از یه پله از یه پله

افتاده بود و بعد ضربه مغزی وقتی داشتم . حالا اومده بودند که اعضای دخترشونو اهدا کنند براشون

سخت بود حتی برا منم سخت بود وقتی مسئول تیم پیوند بهم گفت می تونم  دنبال خانواده اش برم و تا

اونا با دختر ٧ساله شون خداحافظی می کنند منم عکسامو بندازم هنوز به عمق ماجرا پی نبرده بودم اما

وقتی دوربینو تنظیم کردم روی تخت دیدم یه فرشته موچیک اونجا خوابیده مادر و پدرش که قبلش خیلی

منطقی برخورد کرده بودند حالا دیگه طاقت نداشتند و تازه باورشون شده بود که دخترشون دیگه نیست

عکسامو انداختم و بعد رفتم توی دستشویی دیگه نتونستم گور باباس هرچی خبرنگار حرفه ای ؟؟؟؟؟؟

ومن اون لحظه رو یادم اومد که مامانش با بعض گفت خوشحال از اینکه اعضای بچه اش بیهوده تلف نمی

شه اما ناراحته از اینکه دیگه بچه اش نیست و اینکه بچه اش تازه می رفته مدرسه ومن به این فکر کردم

که اونا هنوزم مرگ بچه شونوباور نکردند از این به بعد وقتی مادرش بچه های کلاس اولو ببینه که دارند

میرند مدرسه یا وقتی برحسب عادت ۵ تا پیمونه برنج پخت و دید یه پیمونش زیاد میاد یا وقتی پدرش به

جای دوتا عیدی سه تا عیدی د میاره که بده اما یکیش زیاد میاد تازه  اون موقع است که یه چیزی یه جایی

 گوشه قلبشون می سوزه ....

 و دیروز پسر ٢۴ ساله شهریاری که به خاطر بی دقتی مسئولان بیمارستانی در شیراز بعد از ١٨ ساعت

تازه به تهران منتقل شد و مسولان بیمارستان شیراز تنها کاری که کردند یه سرم بود اونم برای یه بیماری

 که هنوز مرگ مغزیش تائید نشده بود و توی کما بوده وقتی برادرش داشت گزارش مرگ برادر کوچیکشو

می داد خیلی منطقی  و ارام بود . وقتی زودتر از همه رفتم توی اتاق تا عکس بندازم دیدم هرچی

 برادراش می گفتند راسته خون های روی صورتش خشک شده بودند و بیچاره زخم بستر گرفته بود.

مامان  و باباش نتونسه بودند بیاند می شد حدس زد که سنشونبالاست داداشاش گریه نمی کردند می

 شد بغض و توی صداشون دید اما همون عادت و حرف دروغ گذشته که مرد گریه نمی کنه مانع  از گریه

شون می شد دلم برای مادر پسره سوخت تا مدتها مرگشو باور نمی کنه و هروقت میره عروسی با یه

نگاه غمگینی به داماد نگاه می کنه ...................

از ما که چطوری می خوایم روزقیامت جواب بدیم  نه ...............

پ.ن: ماه رمضون مبارک وای دلم برای اش رشته های ماه رمضون یه ذره شده بود من شکمو نیستم اخه

همه نوشتن زمضونو به خاطر دعای سحر و افطار دوست دارند اما من به خاطر اش رشته اش. ایشاالله

 پشه لیشمانیا نیشت بزنه اگه دعام نکنی نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

وقتی مردها به شکار می رفتند ما در غارها در زهدان مادر می ماندیم و بچه ها را مراقبت می کردیم و آن جا بود که زمین همه چیز را به ما آموخت . مردها در حرکت بودند اما ما در زمین می ماندیم و بدین گونه بود که فهمیدیم بذر به گیاه تبدیل می شود و این را به شوهران مان گفتیم.

 ما اولین نان را ساختیم و مردها را تغذیه کردیم.

ما اولین جام گلی را برای نوشیدن مردها درست کردیم

 و چرخه آفرینش را فهمیدیم چون جسم ما از نظم ماه تقلید می کرد.

کنار رود پیدار نشستم و گریستم

پائولو کوئیلو

مجسمه حوا یا همون اوا( eva) اثر ؟؟؟؟ ایتالیا

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin