نوشته های یک حوا

شهرداری تهران 30 میلیارد ریال به شیعیان لبنان کمک می‌کند (ایسنا)

 

 حسن کبابی که میگن توئی تو !   

باور بفرمائید من حدود سه دقیقه درباره این مسئله فکر کردم و چهل و یک ثانیه هم ابعادش رو مورد بررسی قرار دادم دیدم این شهردار تهران چقدر خوب قضایا حالیشه ای کاش با حفظ سمت رئیس جمهورمون هم بود !
در همین راستا چون بشدت احساس میشود که ما ملت ایران داریم به تشابهات فرهنگی - اجتماعی خیلی جالبی با ملت لبنان میرسیم لذا بر آن شدیم که تعدادی از مکالمات روزمره ما و لبنانیها را با حفظ کپی رایت در اینجا بیاوریم باشد که یک وقت کسی فکر نکند شهردار ما همینطوری بیخودی ۳۰ میلیارد به کسی کمک میکند :

دو نفر در لبنان :

اولی : جوک جدیدو شنیدی ؟ دومی : آره شنیدم همونکه میگن هفته دیگه بعد از ۱۸ بار تعویق ، انتخابات حتما در لبنان برگزار میشه ؟! اولی : آره ... ها ها ها ! ... دومی : ها ها ها ها !

دو نفر در ایران :

اولی : جوک جدیدو شنیدی ؟ دومی : نه ! ... اولی : میگن این ۱۸ دفعه تعویق انتخابات لبنان کار ایران نیست ! ... هر دوتا : ها ها ها ها !

دو دانش آموز در لبنان :

اولی : فردا مدرسه ها تعطیله ... دومی : چرا ؟ ... اولی : آخه عماد مغنیه رو ترور کردن .

دو دانش آموز در ایران :

اولی : فردا میری مدرسه ؟ ... دومی : نه بابا من اصلا حال راهپیمائی برای محکوم کردن ترور عماد مغنیه رو ندارم !

مهمترین اخبار از تلویزیون لبنان :

آیت الله خامنه ای در جمع .....

مهمترین اخبار تلویزیون ایران :

سید حسن نصر الله در جمع .....

دو کارمند در لبنان :

اولی : حقوق گرفتی ؟ ... دومی : نه ... اولی : چرا مگه پولهای جمهوری اسلامی نرسیده ؟!

دو کارمند در ایران :

اولی : حقوق گرفتی ؟ ... دومی : نه بابا تو این مملکت گور به گوری پول نمیمونه همه رو میدن لبنان !

دو نفر در زندان لبنان :

اولی : برای چی زندانی شدی ؟ ... دومی : به حضور ایران در لبنان اعتراض کردم .

دو نفر در زندان ایران :

اولی : تو همونی هستی که به حضور لبنانیها در گشت ارشاد تهران اعتراض کردی ؟ ... دومی : نه اونو کچل کردن دارن با وانت میگردونن ! من اونی هستم که به حضور امریکائیها در عراق اعتراض نکردم !

دوتا سپاهی در لبنان :

اولی : برای چی داری فارسی میخونی ؟ ... دومی : میخوام روی علت انفجارها تحقیق کنم !

دوتا سپاهی در ایران :

اولی : برای ماموریت کجا میری ایشالاّ ؟ ... دومی : میرم تحقیقات پلیس لبنان رو تکمیل کنم !

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

خیلی  وقت بود که دیگه مجتبی از دوست خیالیش (کاظم) نمی گفت حتی مبینا هم دیگه از دوستش (سکینه) که همجنس دوست مجتبی بود یک کلمه هم حرف نمی زد شاید این خاصیت بزرگ شدنه که ادما بهترین دوستاشونو حتی اگرم واقعی نباشند از دست بدند و ما چه چیزهایی روبرای بزرگ شدنمون داریم از دست می دیم یا دادیم.امروز وقتی داشتم علت بد ماندن موکت ته کمد دیواری رو پیدا می کردم یکی از دوستامو پیدا کردم البته اولش فکر کردم دوست گمشده منه اما وقتی برگردوندمش دیدم اسم دوست خواهرم پشتشه خیلی سعی کردم با سیاست عمل کنم و بذارم چند وقت دیگه  روز عروسیش بهش بدم به عنوان یه هدیه از دنیای بچگیمون اما دستم دید و نقشه هامو بر هم زد. چند سالی بود که دیگه عکسایی که دوست داشتیمو روی کاغذ نمی کشیدیم و بعد قیچیش می کردیمو و باهاشون بازی می کردیم اسم دختر زهرا الناز بود و مال من........... نمی دونم اما ما همیشه یه خانواده کامل می کشیدیمو و مامان قصه های من تحت تاثیر فیلم خانواده رابینسون همیشه مریض بود داشت می مرد و هنگام مرگ وصیت می کرد ببرندش شهرشون و توئ جاده همیشه براشون اتفاقاتی می افتاد. اینو می دونم که با روی پشتی های خونمون براشون مبل درست می کردیمو و هرکی که زرنگ تر بود می تونست کمد دیواریو بکنه خونه بچه هاش. همیشه فکر می کردم من انورمال هستم اما امروز یکی از دوستام گفت دلش برای متکایی که باهاش بازی می کرده تنگ شدو اون یکی گفت من با مداد رنگی هام بازی می کردم مثلا سبز پررنگ بابا بود و..... کلی خندیدیم مطمئنا اگه مرضیه هم بود اعترافات قشنگی داشت (وای که دلم براش یه ذره شده). اما اصل اینکه بچه های دهه بعد از ما ایده هاشون ، فکرشون و حتی تخیلاتشونم فرق می کنه  واقعا واقعیت پیدا کردن کارتون هایی مثل دی چی مونها چندان هم دور از انتظار نباید باشد.  
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

خیلی  وقت بود که دیگه مجتبی از دوست خیالیش (کاظم) نمی گفت حتی مبینا هم دیگه از دوستش (سکینه) که همجنس دوست مجتبی بود ی کلمه هم حرف نمی زد شاید این خاصیت بزرگ شدنه که ادما بهترین دوستاشونو حتی اگرم واقعی نباشند از دست بدند و ما چه چیزهایی روبرای بزرگ شدنمون داریم از دست می دیم یا دادیم.امروز وقتی داشتم علت بد ماندن موکت ته کمد دیواری رو پیدا می کردم یکی از دوستامو پیدا کردم البته اولش فکر کردم دوست گمشده منه اما وقتی برگردوندمش دیدم اسم دوست خواهرم پشتشه خیلی سعی کردم با سیاست عمل کنم و بذارم چند وقت دیگه  روز عروسیش بهش بدم به عنوان یه هدیه از دنیای بچگیمون اما دستم دید و نقشه هامو بر هم زد. چند سالی بود که دیگه عکسایی که دوست داشتیمو روی کاغذ نمی کشیدیم و بعد قیچیش می کردیمو و باهاشون بازی می کردیم اسم دختر زهرا الناز بود و مال من........... نمی دونم اما ما همیشه یه خانواده کامل می کشیدیمو و مامان قصه های من تحت تاثیر فیلم خانواده رابینسون همیشه مریض بود داشت می مرد و هنگام مرگ وصیت می کرد ببرندش شهرشون و توئ جاده همیشه براشون اتفاقاتی می افتاد. اینو می دونم که با روی پشتی های خونمون براشون مبل درست می کردیمو و هرکی که زرنگ تر بود می تونست کمد دیواریو بکنه خونه بچه هاش. همیشه فکر می کردم من انورمال هستم اما امروز یکی از دوستام گفت دلش برای متکایی که باهاش بازی می کرده تنگ شدو اون یکی گفت من با مداد رنگی هام بازی می کردم مثلا سبز پررنگ بابا بود و..... کلی خندیدیم مطمئنا اگه مرضیه هم بود اعترافات قشنگی داشت (وای که دلم براش یه ذره شده). اما اصل اینکه بچه های دهه بعد از ما ایده هاشون ، فکرشون و حتی تخیلاتشونم فرق می کنه  واقعا واقعیت پیدا کردن کارتون هایی مثل دی چی مونها چندان هم دور از نتظار نباید باشد.  
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin