نوشته های یک حوا

 

 

ارباب خودم سرام بریکم

ارباب خودم سرتو بالا کن

ارباب خودم بزبز قندی

ارباب خودم چرا نمیخندی

ارباب خودم سیا رو نیگا کن

چسمات میبینه شکر خدا کن

نوروز اومده بوسی به لبیکم

وخت ماچ بوسه س ماچی به لپیکم

ارباب خودم بزبز قندی

دنیا دو روزه چرا نمی خندی

بگو چرا نمیرقصی

بگو چرا نمی خندی.............

 

 بی مناسبتم نیست که من در استانه سالنو در مورد اعتقادات

مردم که بسته به نوع طبقه و میزان تحصیلات خانوادگیشون

تفاوته و به نظر من خود فرد نقش زیادی توی این مراسمات و

اعتقادات نداره چراکه از بس خانواده اش و یا کسانی که

اطرافش بودند اینو انجام دادند و فرد دیده درون فرددرونی شده و

 اگه یه موقعی فرد بخواد مقاومت کنه و به هر دلیلی اونو انجام

 نده، از درد عذاب وجدان شب خوابش نمی بره و همش فکر

می کنه گناه کبیره انجام داده. شاهد مثالمم همین مراسم

مشتلق که توی 2 تا پست قبلیم در موردش نوشتم توی کدوم

کتاب دینی نوشته یا مراسم اش رشته رشته موقع سال تحویل

 که رشته کار وز ندگیت دستت بیاد یا حلوا پزون یک روز مانده

به سال نو و بردن ان قبل از غروب افتاب برای مرده ها مخصوصا

 انهایی که عزیزی را از دست داده باشند.(امسال جرات کردم و

از مامان پرسیدم، که این حلوا بردن چیه. سرش شلوغ بود،

اهی کرد و گفت قبل از غروب میبرند برای مرده ها که

سرپشتبوم نشستند و منتظرند و قبل از غروب می برند چراکه

 مردههای که نیومدند راه رو گم نکند و زود بیاند و بعد گفت تو

می بری. باشه. فقط باید اسم تمام مرده هامونو به اسم بگیا و

فاتحه بخونی. قربونت مثل اینکه دست خودتو می بوسه من

هنوز فاتحه های ظهرمو نخوندم.) یا اینکه موقع سال تحویل هر

 جا باشی تا اخرشم همون جایی یه جورایی اینو قبول ندارم

اخه سال پیش زهرا توی دستشویی بود و داشت سرخاب

سفیداب می کرد اما نه چرا انگار امسال همش با سرخاب

سفیداب دیدمش یادم باشه امسال مریمو توی دستشویی

 حبسش کنم ببینم تا ته سال کجاست.

برای اینکه مطلبم پر پر و پیمان شه می رم توی سری کتاب

تهران قدیم استاد ارجمندجعفر شهری می گردم اما مگه این

 اجیلای روی میز تحریر می ذاره اخه. نه . همین طوریم نخورده

میگن مژگان خورده. راحت پیدا می شه اخه جلد دو و سه شو

نمی دونم کجاست. این زهرا بازم برد و خبر نکرده. واقعا قصد

نداره بیاره. راحت میشه توی صفحه ۵٠ جلد چهارم با عقاید

 ایرانی های قدیم اشنا شد. خیلی جالبه خوندنش اینکه ننه

بزرگت چطوری عید می گرفته اینکه جد ننه جونت عیدو چه

جوری می بینه جالبه.

نوشته بود:

اگر روز اول نوروز شنبه باشد. در ان سال حال مردم سخت

 است و رنج و غم و مشقت و یکسری چیزای منفی دیگه که

ارزش نداره فکرتونو مشغول کنه. مراسم قاشق زنی که

امسال ما انجام دادیم و فحش خوردیم. با غذای شب علفه یا

عرفه که امشب میشهیعنی یک شب مانده به شب عید که باید

 سبزی پلو خورده شود که برای اینه که رونقماهی و سبزی به

اوج رسید و معتقدند سبزی پلو این شب باعث زنده دلی و

احشا راتازه کرده و بدن را رطوبت مفید می بخشد . و اینجا ندید

 بدیدها و تازه به دوران رسیده ها برای خودنمایی اخرشب کله

 های ماهی و اشغالها رو دم در می ذاشتند و تا معلوم بشه

پول دارند( این مال زمانه قدیمها) و مردم فقیر برای اینکه صدای

 ونگ ونگ بچه هاشونو در بطن خفه کنند به همین کله ماهی

ها و اشغال سبزی ها رضایت می دادند البته نوشته تهرانی ها

 کله های ماهی را بر نمی داشتند چرا که توهین تلقی می-

 کردند اما دیدهه شده اهالی شهر رشت این کار روبه وفور

می کردند به همین دلیل به کله ماهی خور معروف شدند.و

ماهی دودی شب عید هم به خاطر دوری مصافت و نبودوسایل

حمل و نقل مناسب برای جا به جایه ماهی ها مجبورن اونها رو

دودی می کردند و الان با توجه به شرایط فقط اسمی ازش

مونده.یا مراسم رشته پلو که ما اشتباها اش رشته می خوریم

بی خود نیست موندیما این رشته پلو خوردن مال شب بعد از

 تحویل سال است که با ان سر رشته کارها و بخت دستتون

میاد معتقدند اگر مردی سر رشته کارها از دستش بیرون امده

 اولین بشقاب پلو رو برای ان بکشید و اگر دختری بختش

سته شده و مانده تو خونه اول اون در دیگو برداره. یا اگر کسی

 بی پول شده رشته انرا خشک کرده و در کیسه پولش اندازه.

 برای مهر و محبت و مهر اندازی و بخت گشایی هم بر و برگرد

 نمینمود. به این صورت که کسی که می خواست بختش باز

 بشه موقع کشیدن پلو از خانه بیرون رفته و در بزنه مادر یا

مادربزرگ بشقابی از پلو دستش بده وسوره انا اعطینا را خوانده

به صورتش فوت بکند و تا پشت در حداقل دو لقمه و مجربت 

اینکه تمام بشقاب پلو را پشت در بخورد. یا از دیگر اعتقادات

شب سال نو روشن کردن و روشن ماندن تعداد زیادی چرزاغ و

نور و شعله که از نور اجاق گرفته تا منقل سفارش

شده و معتقد بودند مصرف نور و چراغ هرچه باشد اسراف

 نیست و برای این روشن ماندن و نماندن شمع ها و نور

اعتقاداتی داشتند که مثلا اگر نور تا صبح باقی می ماند ان سال

 بر اهل ان خانه نعمت و دلخوشی و... به همراه دارد و در صورت

 خاموشی چیزی از دستشان می رفت و جالبه که برای هر

 حالت نور و شمع تعبیر خاصی داشتند..

و...........................(ادامه در طول عید)

پ.ن١: به مامانم گفتم بیا جان من فردا شب رشته پلو بخوریم

گفت ساکت شو همینم مونده به مهمونام رشته پلو بدم. بابا

این بسته به اینده من داره بیا با اینده من بازی نکن. نه زیر بار

نمی ره که مثل اینکه امسال هم موندیما بچه برو بچ ۵ نفره

بیاید یه کلاس خیاطی بریما رفتن توی ستادانتخاباتی کاری از

پیش نمی بره.

شوخی کردم امیدوارم هموتون سال خوب یداشته باشید و به

هر چی می خواید برسیداز منا ممنونم که هی می امدی وهی

 نظر می داد از الهام که تازه وبلاگ زده اما بازم می امد از

مرضیه خودم با اون مغز به ظاهر کوچیکش و از ابجی خانوم

 خودم که از الان غصه دارم ه عروس شه من چه کار کنم از

مسالینا که خیلی قبولش دارم  از موج عزیزم مرضیه جان که

وقتی توی کلاسا صحبت می کنه حال می کنم چون با اعتماد

 به نفس زیادی حرف می زنه راستی اقاجون بیا و مردونگی کن

(البته اگه اقایی) خودتو معرفی کن. یه عیدی بده بچه ها.باد صبا

اقا سیاوش هم ممنون که ما رو شرمند کردند و می امدند به ما

 سر می زدند از مانیای عزیز که شب عیدی براش نگرانم از

 حجم زیاد کاراش وخستگیش و اینکه خیلی دوستش دارم. از

 مدیکو و از سلیمان که همش باید دعواش می کردم تا بیاد و

 بازم باید دعواش کنم که دیگه او.یزه گوشش بشه و از همه

اونایی که گفتم و نگفتم و اینکه عید شما مبارک دم شما سه

 چارک 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

از زینب ممنونم بایت پیشنهادش چند وقتی بود احساس بی مصرفی می کردم دلم می

 خواست یه خریت محض انجام بدم.از دادن پول زیادی بابت مو کوتاه کردنم شروع کردم و

با رد پیشنهاد دوستی یه همکلاسی به اوج رسوندمش و بانصفه گذاشتن کتاب محبوبم

روندشو ادامه دادم نمی دونم چرا اما دلم می خواست خودم عذاب بدم (دیوانه شده

بود) و امروز وقتی از خانه شهریاران اومدیم بیرون زینب پشنهاد داد بریم کافه فرانسه اما

به گودو رضایت دادیم هنوز مزه گند  ایس کافی اش توی دهنم هست و بوی سیگار اونجا

داره حالمو به می زنه. اومد تو پشت سر یه پسره اومد و به میز اول که دو تا خانم

نشسته بودن گفت اما محلش ندادن من به سرعت گفتم بیا پیش ما مهمون من. اومد.

نشست. خجالت کشید. اما نشست. براش یه دونه از اون کوفته زهرماری ها سفارش

 دادم (نمی دونستم انقدر کوفته وگرنه غلط می کردم سفارش بدم.) گفت که ۵ تا دختر

داره یه دونش فقط شوهر کردن و بقیه با داشتن سن بال هنوز شوهر نکردن گفت چون

نه هنری دارند و منم پول ندارم هیچ کس نیست بیاد بگیردشون خندیدم (اخه ما که

دوتاشم داریم موندیم) نگاهش کردم چشمای سبز، لباس مرتب، چفیه دور سر و

دندونای ریخته. صدای موسیقی راکی که توی فضا بود و روی اعصابمونم راه می رفت

نمی ذاشت صداشو بشنوم می خواست بره گفت میگه ٣ تومنه خوب پولشو بدین . نه

بشین مهمون من باش. خورد خوشش فکر نکنم اومده باشه بلند شد گفت یک عالم

دعا کرد الخصوص برا شوهر کردنمون نمی دونم چرا شاید چون دختراش شوهر نکرده

بودن. اون رفت اما وقتی که داشت می رفت ازم پرسید به اینا بگم کمکم کنند گفتم نه و

اونم رفت نمی دونم چرا ولی فکر می کنم کار خوبی کردم که گفتم نه (هر کاری که دلیل

 نمی خواد نه) و رفت با رفتنش اون حسی رو بهم داد که دنبالش تو اسمون ها بودم.

حس ارامش. نمی دونم زینب خوشش اومد یا که نه اما خیلی دوست داشتم یه بار از

کسی که همه نادیده اش می گیرند دعوت کنم یادم نمی ره چند باری از جلوی یه بچه

که تو خیابون ١۶ اذر بساط ترازو پهن کرده بود گذشتم تا ازش بخوام با هم بریم سپید

سیاه یه چای داغ لب سوز و... بخوریم چقدر حس خوبیه یه بار تجربه اش کنید . الان

دلم می خواد با دو نفر البته جداگانه برم اونجا روی همون صندلی یکی با استادم که

بهش قول دادم ادم موفقی باشم یکی هم با معطریان. واقعا خدا چقدر مهربونه موقعی

 که داشتیم از روزگار غرغر می کردیم اون پیرمرده اومد توی کافه. واقعا این جور کافه ها

که افراد توش ژست های روشنفکری می گیرند جای خوبی برای ازاد کردن ذهنه برای

 نوشتن داستان کوتاه همون چند دقیقه صد تا سوژه اومد توی ذهن خراب شدم  که نیاز

به توجه داشت. چقدر حس خوبی بود دعوت از یک نفر که مردم نادیده شون می گیرند و

 تو با وجود همه نگاه های متعجب باهاش حرف می زنی می خندی می خنده و

دندونای کمش میاد بیرون. و تو احساس بی ارزشی نمی کنی چرا که باعث شدی یه

 نفر یه چیز جدید تو زند گی اش بخوره یا حتی برای چند دقیقه بخنده. از زینب ممنونم

که این پیشنهاد رو داد و از خدا ممنونم که یه لحظه خریتم که نه جراتمو زیاد کرد تا ازش

دعوت کنم از اون اقای چشم سبز که به نظرم از همه ادمای اونجا با شخصیت تر بود

 ممنونم که دعوتمو قبول کرد. و از استادم جناب خشندیش.

پ.ن١:هرچند احتمالش یک در میلیاردهاست. اما از این دو نفر الخصوص رضا معطریان را

 به صرف هرز چی خواست  دعوت می کنم و همچنین استاد عزیزم رو و همچنین شما

ها رو

پ.ن٢: زینب از عشقم پرسید. از سلیمان.  دقت کردم دیگه بهش فکر نمی کنم حتی یه

 ذره. اما از اونم ممنونم که  دوست داشتنش باعث شد دنیا رو یه پله بالا تر ببینم و یاد

بگیرم برای کسی دعا کنم که موفق باشه.

اسمشو با اینکه می دونم شاید بیاد نوشتم چرا که می خوام ازش تشکر کنم که کمکم

کرد البته یادش. (البته امیدوارم ناراحت نشه و نظرش عوض نشه اما فقط امیدوارم )

 

به یاد آر

پرنده اگر پرواز می‌کند

فقط به خاطر آسمان آبی نیست

چشمه اگر می‌جوشد

فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

درخت اگر سایه دارد

فقط به دلیل شاخ و برگش نیست

اسب اگر می‌تازد

فقط از ترس تازیانه راکب نیست

باد اگر می‌وزد

فقط برای رقص جنگل نیست

و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی

فقط به بهانه نام شیرکو بی کس نیست

 

شعری از شیرکو بی‌کس، ترجمه سید علی صالحی – محمد رئوف‌مرادی

 

 Praying,Communication,Respect,Obedience,Little Girls,One Person,People,Child,Childhood,Penitente People,Kneeling,God,Spirituality,Religion,6-7 Years,4-5 Years,Cute,Female,Rear View,Back,Behind,Bench,Christianity,Light,Hope,Church,Rustic,Old-fashioned,Tranquil Scene,Nostalgia,Aspirations,Wishing,Period Costume,Innocence,Long Hair

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

امسال خیلی شلوغتر بود مامان خوابیده بود روی موکتی که زیر فرشی

 نبود بابا بعد از مدتها تونسته بود شب بخوابه. جعبه شیرینی توی راه

پله بود مریم روی موزائیکهای کف خونه نشسته بود و داشت فیلم

میلیونر زاغه نشینو می دید و می خواست بعدش هری پاتر 4 رو برای بار

صدم ببینه منم هی می رفتم توی راهرو و از کوشه کارتون شیرینی که

یه ذره پاره اش کرده بودم شیرینی بر می داشتم و میامدم بقیه فیلم رو

 نگاه می کردم انگار نه انگار قرار بود بعد از نواخته شده شماته ساعت

که ساعت 12 رو نشون می داد جایی بریم نه قرار نبود کفش سیندرلا

رو ببریم یا از کسی بوسه عشق ابدی بگیریم قرار بود دم مسجد خیلی

 شلوغ بود امسال دیگه عجیب شلوغ بود همه جور ادمی هم بودن از

 مانتویی و بچه ،مامان پیر حتی همسایه مون که سکته کرده بود و می-

گفتن نمی تونه راه بره وقتی همه رو از پشت پنجره دیدم پشت در

مسجد محل که روبه رو خونمونه جمع شدن فقط تونستم بگم مامان

بیدار شو الان درو می برندا ما میمونیم و مامانم از خواب پرید و به گفتن

 پدرسگ که اکتفا کرد( وقتی اینو بهم می گه خندم می گیره اخه توی

 خونه ما تا وقتیکه شوهر نکنی از دست مامان خلاص نمی شی و هم

 یاد کتاب پدر ان دیگری می افتم ) .چند سالی هست که توی تهران یه

رسمی جا افتاده به اسم مراسم مشتلق.در بعضی مساجد تهران شب

 اول ماه ربیع مراسم مشتلق برگزار می شود. حتما این موضوع سابقه

ی دینی ندارد ولی کار خوش ذوقانه ای است. به پیامبر برای پایان یافتن

 ماه محرم و صفر که ماه های عزاداری است، تبریک میگویند. آخر شب

پشت در بعضی مساجد جمع می شوند و شکلات و شیرینی و گل می

آورند و به پیغمبر برای پایان عزاداری ها و شروع ایام خوشحالی تبریک

 می گویند و حاجات خود را به عنوان مشتلق از پیامبر طلب می کنند.

سابقه ی دینی ندارد اما از همان وقت که این مراسم را در تهران دیدم،

 نسبت به این کار یک جورائی احساس خوبی داشتم. دلیلش هم این

بود که معتقدم دین نباید همیشه وقت عزا و غم حاضر باشد. هر چه

خوشی و لذت و صمیمیت و دوستی بنام دین رواج پیدا کند، زیباست.

به خصوص که جامعه ی جوان دینی ما خیلی نیاز دارد که بنام دین هم

شادی کند. خدا عزاداری ها را قبول کند و حاجت همه شان را که بنام

 دین شادی می پراکنند، به خاطر این مشتلق قشنگ  برآورده کند.

خدائی که من میشناسم آغوشش را همیشه برای دل های شاد و پر

محبت بیشتر باز نگه می دارد.

ما هم رفتیم چند سالی هست میریم هرچند امسال دست اویزه بابا

شده و میگه همه می رند که شوهر بگیرند باید سال دیگه بیام که یه

 زن از خدا بگیرم. و بعد می خنده از ته دل و من یادم یاد بابام هنوز

جذابه..........

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

شاید تا حالا اسم اسکار وایلد رو شنیده باشید، وایلد نویسنده ی بزرگی نبود و بیشتر از یک رمان هم ننوشت که اونهم چیز جالبی از آب در نیومد و وقتی آندره ژید در مورد علت نوشتن آن از وایلد پرسید، او گفت آن رافقط به این خاطر نوشته که یکی از دوستانش شرط بسته بود که او نمی تواند رمان بنویسد.

 اما وایلد جملات درخشان و زیبایی دارد که شاید بخشی از شهرتش به این خاطر باشد:

_بچه ای که مرده به دنیا می آید نشانه ی این است که خدا، حس طنز دارد.

_در نهایت، مد چیست؟ شکلی از زشت بودن که آن قدر غیر قابل تحمل است که مجبوریم هر شش ماه  یکبار عوضش کنیم.

_فقط آدم های سطحی اند که روی ظاهر قضاوت نمی کنند.

_وقتی یک نفر عاشق می شود شروع می کند به گول زدن خودش و وقتی تمامش می کند، دارد بقیه را گول می زند.

_آدم ها اسم اشتباه های بزرگشان را می گذارند "تجربه" و بابتش به دیگران فخر می فروشند.

_توی این دنیا دو تا تراژدی وجود دارد. یکی نرسیدن به آنچه می خواهی، یکی رسیدن به آن.

_آرزوهای دور و دراز، باعث شدند "دموکراسی" به وجود بیاید. اما دموکراسی یعنی چه؟ چماق کشیدن مردم روی مردم به خاطر مردم.

_"خود خواهی" این نیست که یک نفر آن طور که دلش می خواهد زندگی کند. این است که توقع داشته باشد بقیه آن طور که او دلش می خواهد زندگی کنند. 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin