نوشته های یک حوا

او نمي داند كه قلبم مثل يك آلالة وحشي

توي دست رنگرزهاي غريب و دور صحراگرد

_ مي شود خاموش

او نمي داند كه با يك جملة كمرنگ بي احساس

يك نگاه سرد ، يك لحظه سكوت و مكث

آرزوهايم چگونه مي رود با باد

گونه هايم مي شود لبريز ، چشم هايم مي شود نمناك . . .

او نمي داند تمام هستي من را

مي شود در چشم هاي او تجلي داد

مي شود با حرف هاي سادة يك عشق

رنگ و رويي هم به اين گلدان خالي داد . . .

او نمي داند ، نمي داند ، نمي داند !

او نمي داند  " تمنا " چيست

او نمي داند كه پشت اين نقاب سردو بي احساس

شعله هاي سركش ديوانگي از كيست . . .

او  نمي داند ، نمي داند ، نمي داند !

دست هايم دست هايش را رها كرده ،

چشم هايم هم نگاهش را . . .

او نمي خواهد بداند يا نمي داند !

من نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم !

او ولي . . .

من را رها كرده !

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

دلم يه بستني بزرگ ليسي مي خواد كه طعم كاكائو نده و طعم بچگي هامو بده. دلم يكي از اون قيفي وانيلي هاي مغازه بغل خونمونون مي خواد كه بهداشتي هم نبود و يه تيكه مشما روش بود كه گرد و خاك روش نشينه. دلم مي خواد چشم هامو بببندم و وقتي باز مي كنم ببينم، بعدازظهره و اكرم و ليلا و بقيه اومدند زنگ خونمونو مي زنند كه برم توي كوچه يا چشمامو وقتي باز مي كنم بشنوم صداي در پشت بوم مي اد و فائزه صدام مي كنه كه برم بالا پشت بوم و ليله و كش بازي كنيم. يا وقتي باز ميكنم ببينم دارم گريه مي كنم براي اينكه اون پيرمرد عصا بدست داشته مي امده طرفم نه نه اينو دوست ندارم  پس باز دوباره چشمامو مي بندم (راستي اون پيرمرده هنوز زنده است)بيلبورد تبليغاتي خليل عقاب مياد جلوي چشم­مام ياد اون روزي مي افتم كه با خانواده رفتيم سيرك اون مرده كه مسئول حركت دادن يا به عبارتي ضرب و شتم خرس بود گفت كه اين خرس دو تا ادم خورده و من تا يه هفته همش خواب مي ديدم خرسه دنبالمه و چون توي كارتون چوبين ديده بودم كه خرس ها ادم مرده نمي خورند با خودم قرار گذاشته بودم هر وقت يه خرسي اومد دنبالم خودمو بزنم به مردن جالب بود. تازه يه چند وقتي چشم هامو مي بندم ياد بچگي هام مي افتم. ياد اون روزهايي كه م رفتم توي كوچه و دست هاي پفكي مونو تا ته مي كرديم توي حلقمون. يا مي نشستيم به عابرهاي پياده سلام مي كرديم و غش غش مي خنديديم. اما ديگه اون روزا تمام شد. ما چند نفر بوديم ليلا، اكرم، سميه،زهرا، حميد و اميد حالا همشون رفتند همشون يا شوهر كردند و بچه دارند حتي اكرم دو تا داره يا زن گرفتن و فردا شب هم عروسي اميده. و من الان در عجبم از اين گذر زمان چقدر زمان زود مي گذره زمان هميشه زود مي گذره اما اون لحظه اي كه تو گذشتشو احساس كني و بفهمي كه داره ميره و تو هيچ كار قابل قبولي نكردي اون موقع است كه رفتنش خيلي سنگينه. اميدوارم براي شما سنگين نباشه.الان بدجوري دلم هواي بچگي مو كرده به خاطر همينم مي خوام چند تا عك كارتون هاي مورد علاقمو بذارم.

راستي اين عكس ها رو از توي وبلاگ خواهرم برداشتم ادرسشو مي ذارم اما نظر يادتون نرهhttp://www.aakaskhone.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٢ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

این جا، جای من نیست.

بر روی این زمین غریبم.

این آسمان، سقف خانه من نیست.

نباید به اینجا می آمدم.

این جا تبعیدگاه من است.

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

 

 

امروز رفته بودم انقلاب براي تهيه يه سري كتاب من نمي دونم واقعا نمي دونم چرا من هرچي مي خوام يا تموم شده يا اصلا ندارند. ماجرا اين طوري كه امروز رفتم كتاب بادبادك باز خالد حسيني رو بخرم ياد كتاب كوير دكتر شريعتي افتادم كه جاي خاليش توي كتابخونه مون احساس مي شد براي همين در يك عمليات انتحاري رفتم از عابر بانكي كه صفش رو حتما همتون ديديد به سرعت (براي همين ميگم انتحاري) پول گرفتم وفكر مي كردم كه الاني كتابو مي خرم اما الاني همانا و يكساعت و نيم دنبال كتاب گشتن همان. جواب درست هم كه به ادم نمي دن كه(يادم باشه يه كاري اي شدم با مردم اين طوري برخورد نكنم) يكي مي گه تجديد چاپ نشده اون يكي از اون طرف داد مي زنه پدر.... نذاشتن كه بشه يكي با اخم مي گه ما از اولشم نداشتيم. حالا اينا خوبه يكي يه ادرسي مي ده مي گه برو حتما هست ولي مي ري مي بيني اونجا هيچي نيست جز يه ديوار با درازي5 متر اخه من چي بگم. حالا هركي ندونه فكر مي كنه دررديف كتابايي مثل11 دقيقه پائولو و ياكتاب دلبركان گابريله. به خاطر تولد دكتر كه فردا هست بي مناسبت نديدم كه قسمت هايي از كتاب ايشان را بذارم روحش شاد و يادش گرامي.

... از کتاب کویر دکتر شریعتی

 

آدم ها همه در یک سطح نیستند و از هم فاصله دارند اما همه از یک جنس اند ؛ هر که در این حیات ، در زیر این آسمان از چیزی به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است ؛ نمی دانم چرا در هر شعفی ، هر خنده قاه قاهی ، هر بشکنی ، هر احساس خوشی ای موجی از حماقت غلیظ منفور و زشت پدیدار است ، نمی دانم قیافه های خوش و فربه چرا در چشم من ، تا حد استفراق وقیح و قبیح و چندش آورند ؟

... واقعا هم خدا یک جو شانس بدهد ، چه شانسی ؟ خریت ! اوه که چه نعمتی است ، چه سرمایه ای است خوشبختی هر کس به میزان برخورداری او از این نعمت عظمی است و بس . این است تنها راز سعادت آدمی در حیات و بقیه اش همه حرف است و فلسفه بافی .

... چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد . چه تلخ است میوه درخت بینایی !!

... خودخواهی های بزرگ با «آوازه» و«عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند .

 

دانه اشك

باز من مانده ام و تنهائی،

دست بر زانوی غم،

سر به دوست،

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه چشم

و نگاهم حیران،

خیره در پرده ی جادوئی.

دود سیگار که بر آن می افتد،

سایه ساقه ی اندامی

و بر آن می تابد

مهربان پرتو صبحی روشن

و در آن می بینیم که از دور،

بال بگشایند زی من بشتاب،

آن دو آواره کبوترهایم.

بنشینند مرا بر دامن

مهربان،خاموش،

خیره در من به نیاز

و بیفشانمشان دانه ی اشک

و بیفشانمشان دانه ی اشک.

 

 

(( مجموعه آثار شماره 13، هبوط در کویر، صفحه 295))

 

"دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينا ئی ,اما دوست داشتن, پيوندی خود آگاه و از روی بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است. اما دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد, دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد..............عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور میگوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید
.

 

" عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق میکشاند، و دوست  داشتن جاذبه ای است در دوست، که دوست را به دوست میبرد. عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

.........................در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که

" هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند " که حسد شاخصه ی عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است، از جنس این عالم نیست.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن

 اینم تقدیم می کنم به بهتتتتتتترین دوستم به خاطر تولدش اما اینو باید بدونه که اگرم تولدش نبود بازم اینو براش می ذاشتم عیب من اینه که نمی تونم به ادما بگم چقدر دوستشون دارم اما می خوام الان بهش بگم خیییلی دوستش دارم.مرضيه اين براي تو

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

  

 

آدمی را همواره در پی گم شده اش،

ملتهبانه به هر سو می کشاند.

خدا،آزادی،هنر و دوست

در بیان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه ی خالی خویش را

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin