نوشته های یک حوا

بعد از مدتها نگاهي به تقويم روي ميز انداخته و بيهوده ورقش مي زنم. راستي اصلا فردا چندم  پانزدهم ، 15 دي پائينش نوشته 15 دي روز تكريم بازنشتگان، بازنشستگان، تكريم؟؟؟؟؟؟؟ توي ذهنم دنبال معني مناسبتري مي گردم تكريم....... يعني بزرگداشت اٍ مشكل شد دو تا بزرگداشت يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟؟  به ذهنم رجوع مي كنم و زير اون همه مسائل رياضي و نظريه هاي ارتباط جمعي و نظريه فيدلر و.... دنبال كلمات مربوط مي گردم و واقعا كه چه سخته اما نه كم كم واژه زير اون همه معاني پوچ؟! رنگ مي­گيرند. احترام، دوست داشتن، قدرداني و سپاس و هزار كلمه مربوط و نامربوط به ذهنم مي رسه. كلمه ها رو يكي يكي برررسي مي كنم احترام. احترام به بزرگتر واجبه درسته و قبولش دارم نه تنها من بلكه همه قبولش دارند اما عكس هاي مبهمي از دعوايي به ذهنم ميرسه آهان ترافيك چند سالا پيش ابعلي روز سيزده بدر جوان 6-25 ساله ايي كه يه پيرمرد 60-70 ساله ايي رو با زنجير ماشين داشت مي زد هرچقدر جزئيات اين دعوا رنگ مي گرفت به همن اندازه واژه احترام در ذهن من رنگ مي باخت نه بعدي كلمه بعدي دوست داشتن چه كلمه قشنگي ميتونه باشه بعضي وقت ها اما نمي دونم چرا خاطره اون زنه كه توي محلمون روبه روي خيابون شبير توي عقب نشيني يه خونه ايي با حداقل وسايل زندگي مي كرد به ذهنم اومد. واضح يادمه موهاش رو با حنا قرمز كرده بود هوا كه سرد ميشد مشما مي كشيد روي وسايلاش مي دونستم و مي ديدم كه همسايه ها كمكش مي كنند اما نه اونقدر كه بشه باهاش خونه خريد و بازم ديد بودم و مي دونستم كه بچه هاي همون همسايه­ها براي اون پيرزن مزاحمت ايجاد مي كنند اما نه از نوع ناموسيش. نمي دونم چي شد كه اول خودش و بعد از مدتي اسباب اثاثيه اش رفت كجا...........!!!!؟؟؟؟؟؟؟ كلمه بعدي قدرداني و سپاس عاليه مخصوصا كه سالمندان سرمايه هاي گرانقدر عرصه هاي فكر، انديشه و خرد و تجربه براي نسل معاصر........ صفش خيلي طولاني بود و من اولاي هر ماه راهم عوض مي كردم كه نه مي رفتم اون طرف خيابون تا هم ببينم چي مي گند و هم براي يه لحظه ام كه شده از گرماي اتيش اونا بهرمند شم اما هر ماه بحث ها و حرف هاي تكراي و صد البته مهم اجاره خونه/ نخوردن دخل و خرج/ عروسي پسر/ جهاز برون دختر و يا وعده و عيدهاي بي پايان مسئولان براي قشر سالمند و من در عجم چه طوري روشون ميشه حرف از وعده و وعيد هاي جديد بزنند در حالي كه يك سوم وعده هاي ساليان گذشته رو اجرا نكردند.خلاص.

پ.ن: امتحاناتمون دیگه داره شروع میشه پس تا اصلاع ثانوی مغازمونو تخته می کنیم تا ۷ بهمن انشا... با دست پر ولی نه برای عاشورا و... بیایید سر بزنید به احتمال زیاد خبری هست اونم از نوع توپش. حالا خلاص.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٤ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

از شدت سرما شالمو تا زير چشمام كشيده ام بالا اصلا حوصله هيچ كس رو ندارم توي مغزم دعواست. اعتبار خانوادگي ، اينده شغلي، قولم به دوستم، همشهري محله و شهرنگار و هزار و يك چيز ديگه اما خودمم ديگه خسته شدم از بس به اين چيزا فكر كرده ام. توي اون شلوغي و همهمه مترو خودمو تنهاترين مي ديدم و دلم مي خواست برم خونه و با دستام توي خيالم عكسي از خونه كشيدم و داشتم پنجره هاشو مي كشيدم كه يكي گفت : خاله.... يكدفعه برگشتم 10-12 ساله اش بود نه شبيه مهلا بود و نه فرناز پس....پس چرا گفت خاله. نگاهش كردم گفت خاله يه دقيقه پاشو و من پاشو صندلي هاي ايستگاه رو كشيد اون طرف تر و نشست روش و بعد گفت بشين خاله. خاله. دقيق تر نگاهش كردم صورتي (دوست ندارم بگم كثيف اما كلمه ديگري به ذهنم نيامد)كثيف ، لباسي كثيف تر، موهاي ژوليده و از همه مهمتر بچه اي كوچك در بغل در حالي كه خودش 10-12 سالش بيشتر نبود و اطرافيانش هم نگاه كردم ديدم 2 تا دختربچه ديگه هه هستند مثل خودش 2 تا دختر نوجوان 15-16 ساله هم همراهشون هست كه اونا هم بچه به بغل و داشتند به بچه ها شير مي دادند. نچ نچ نچ خدا به دور، ببين توي اين هواي سرد پاي اين بچه جوراب نكردند و پاهاش از سرما سياه شده. برگشتم ببينم صداي كي بود كه ديدم يه جمعي از خانوم هاي توي ايستگاه  دارند در مورد اينها صحبت مي كننند. قطار اومد و من هنوز نشسته بودم مي خواستم ببينم اونا از كدام در مي رند تو تا منم از همون در برم تا نزديك اونا باشم و عكس العمل ها را ببينم . همون اول يه خانم شيك پوشي دماغشو با شال گرانقيمتش پوشاند و رفت طرف ديگه واگن.... دختر بچه ها دعواشون شد و من نمي دونم چرا بزرگترهاشون داشتند مي خنديدند. همديگه رو حسابي مي زدند و موهاي همديگه رو مي كشيدند و مردم هم هي مي گفتند نقشه اس شلوغ بازي در ميارند تا كيفهاتونو بزنند و من داشتم با دقت نگاه مي كردم كه ببينم چه طوري كيف ها رو مي زنند اما نزدند و مردم از بس شكايت كردند مامور مترو  امد و انها رو انداخت بيرون.....

دلم براشون سوخت درسته درشت گو بودند اما بي ادب نبودند و فقط آخرش فحش دادند. ناراحتم از اينكه از همون اولي كه امدند توي مترو مردم به چشم دزد و.....نگاهشون كردند و هزار تا داستان در موردشون ساختند فقط فقط براي اينكه لباس هاي از ديد مردم نامناسبي داشتند فقط براي اينكه مثل ما لباس نپوشيده بودند و مثل ما بچه هاشونو توي بغل نگرفته و با چادر پشتشون بسته بودند.

واي چقدر جلوي خودمو گرفتم تا به اون زني كه رفته بود بالاي منبر و خاطراتشو در مورد دزد ها و اين جور ادم ها تعريف كي كرد  چيزي نگم ، خيلي خودمو كنترل كردم ت به اون دختر شيك پوشي كه چپ چپ نگاهشون مي كرد چيزي نگم. واقعا چرا مردم عقلشون به چشمشونه چون طرف لباس از ديد ما نامناسبي داره بايد به خودمون اجازه بديم بهش القابي چون دزد بي سروپا و.... بديم  مگه ما كي هستيم كه داريم با بنده هاي خدا اين طوري رفتار مي كنيم. چه طور به خودمون اجازه مي ديم در مورد بنده هاي خدا اين طوري نظرات كارشناسانه بديم نمي دونم چرا اين شعر ناخوداگاه امد توي ذهنم:

عيب كسان منگر و احسان خويش                  ديده فرو بر زگريبان خويش

 

پ.ن: این مطلب برای بچه های گروهه البته خواندنش برای شما ایرادی نداره.

توجه توجه فیلم بادبادک باز رسید

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۸ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin