نوشته های یک حوا

عصر جمعه است ..ی روز سخت و کسل کننده است.. و با شکم پر و وقتی که باید گذرانده

بشه...یکی از همکاران لطف کردن و اهنگ های دهه 20 خواننده ای بیخود به نام سامان رو

گذاشته....صداشوووو کم کن خودت بشنوی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۸ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

این روزها که نه ولی خیلی وقته رفتیم به خانه فیس بوک مستقر شده ایم باشد که انجا زیارتتان کنم برمی گردممممم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط مژگان نظرات () |

همیشه میگفت پرنده ای رو که قصد رفتن داره هرچی بهش توجه کنی نوازشش کنی و به قول من بهش باج بدی که پیشت بمونه. بازم تا فرصتی پیدا کنه میره....

همه ماها یه تجربه های از دوست داشتن و دوستار بودن داریم اما هیچ وقت از اون تجربه ها پندی نمی گیریم. یادمون میره چی کشیدیم و به  چی خورد افتادیم. کافیه ی درخواست یا ی لبخند و ی چراغ سبز ببینیم یادمون میره... ی جا خوندنم که زنها ادمهای نادانی هستند و سختی‌ها رو زود یادشون میره چرا که اگر یادشون می موند سر زایمان اول چ بدبختی کشیدند هیچ وقت دومی رو نمی زائیدند.

میخوام بگم ایستاده جلوی روم... می دونم که سهم من نیست میدونم که ادامه دادن با اون سخته... میدونم شاید هیچی تهش نباشه اما نمیدونم چرا کاتش نمی کنم.

نمیدونم چرا من تا حالا بهش نگفتم از این کار خوشم نمیاد... یا حو صله ندارم...اصلا امروز حالتو ندارم..همیشه خوب و خوش و شیک و برازنده پیش رفتم.... من چی شدم؟ من چرا اینگونه شدم؟؟؟؟؟؟

پ.ن:از کتاب حواهای فراموش شده  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

و همچنان وبلاگ بهترین جا برای ابراز نظرات عالمانه و بی خردانه است...

سرکارخانم مژگان بازگشت غرور افرین شما به محیط پرشین بلاگ را تبریک میگویم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مژگان نظرات () |


Design By : Night Skin